فعال سیاسی اصلاحطلب و دبیرکل پیشین حزب اتحاد ملت ایران
در تفاهمنامه اسلامآباد منافع ایران بیشتر و پررنگتر از آمریکا لحاظ شده بود/ ما باید در مرحله اجرا و بهروزرسانی تفاهمنامه هوشمندانه عمل کنیم
فعال سیاسی اصلاحطلب و دبیرکل پیشین حزب اتحاد ملت ایران اسلامی گفت: در تفاهمنامه اسلامآباد منافع ایران بیشتر و پررنگتر از آمریکا لحاظ شده بود.
علی شکوری راد می گوید: ما که ادعا میکنیم دست برتر را داریم، پس این ماییم که باید ابتکار عمل دیپلماتیک را در دست بگیریم. طرف مقابل دستپاچه است، اشتباهات متوالی مرتکب میشود و تصمیماتش فاقد خردورزی لازم است. آیا پاسخ به این بیتدبیری واشنگتن، انفعال ماست؟ من تعجب میکنم از دوستانی که مدام فریاد میزنند ما دست بالا را داریم، اما وقتی به صحنه مذاکره، ابتکار سیاسی و فرآیند دیپلماسی میرسیم، کاملا شبیه یک طرف شکستخورده و منفعل رفتار میکنند! اگر واقعا دست برتر متعلق به ماست، باید در تدبیر فرآیندها، در طراحی سناریوهای صلح و در هدایت مذاکرات به سمت نقطه مطلوب نیز این دست بالا را نشان دهیم. طرفی که ادعای برتری دارد، نباید نظارهگر باشد تا سرنوشت را رخدادهای پیشبینینشده رقم بزند. ما باید مسیری را مهندسی کنیم که این تفاهمنامه احیا شود و نهایتا به یک ترک مخاصمه پایدار بینجامد تا کشور بتواند به شرایط عادی اقتصادی – اجتماعی بازگردد. اگر نتوانیم فرآیند دیپلماسی را به نتیجه برسانیم، آنگاه باید در درستی ادعای داشتن دست بالا تردید کنیم. همانطور که اشاره کردید، قاعده بازیهای بینالمللی مبتنی بر برد – برد است. امکان ندارد بتوان سندی را امضا و تثبیت کرد که در آن یک طرف احساس کند تماما باخته و نابود شده است. چنین سندی روی کاغذ هم امضا شود، در عمل دوام نخواهد آورد. بله، در اسلامآباد منافع ایران بیشتر و پررنگتر از امریکا لحاظ شده بود؛ حال ما باید در مرحله اجرا و بهروزرسانی آن هوشمندانه عمل کنیم .
مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید.
امروز فضای سیاسی و استراتژیک کشور آکنده از این پرسش بنیادین است که چگونه میتوان دستاوردهای حاصله در میدان را به ارزش افزوده پایدار در عرصه دیپلماسی تبدیل کرد. در این چارچوب، جمعی از تحلیلگران بازگشت و احیای «تفاهمنامه اسلامآباد» را مطرح میکنند. ارزیابی کلی جنابعالی از این سند و ظرفیتهای آن برای برونرفت از وضعیت کنونی چیست؟
پیش از هر چیز باید یادآور شویم که تفاهمنامه اسلامآباد در مقطع شکلگیری خود یک رخداد بسیار بزرگ، کمنظیر و به تعبیری شگفتانگیز در تاریخ مناسبات دیپلماتیک پس از انقلاب بود. این سند پس از سلسله مذاکرات فشرده و نفسگیر به بار نشست و نقطه اوج آن این بود که مستقیما به امضای رییسجمهور ایران و رییسجمهور ایالات متحده امریکا رسید. اصل دستیابی به سندی در چنین سطحی فینفسه یک پدیده جالبتوجه و بدیع به حساب میآمد. وجه دوم اهمیت این تفاهمنامه، به محتوا و ماهیت درونی آن بازمیگردد. بررسی دقیق بندهای ۱۴گانه این سند نشان میدهد که چارچوب آن به شکلی تنظیم شده بود که حداکثر منافع ملی ایران در آن لحاظ شده بود. تقریبا تمامی صاحبنظران، کارشناسان مستقل و تحلیلگران زبده بینالمللی و داخلی به این واقعیت اذعان داشتند که خروجی این سند بیش از آنکه منطبق بر مطالبات از پیش اعلامشده واشنگتن باشد، همراستا با خواستهها و دیدگاههای بنیادین جمهوری اسلامی ایران بود. یعنی این یک توفیق بسیار درخشان و ارزنده برای هیات مذاکرهکننده ایرانی بود که توانست در متنی مشترک، منافع بنیادین کشور را تثبیت کند. طبیعتا هر دو کشور در فرآیند دستیابی به چنین توافقی با چالشها و مقاومتهای جدی در درون ساختار سیاسی خود روبهرو بودند. در ساختار سیاسی ایران، به دلیل ویژگیها و تکثر نهادهای قدرت، این چالشها به مراتب پیچیدهتر و حساستر بود. اما تدبیر رییسجمهور به گونهای پیش رفت که ایشان موفق شدند چه در سطح گفتوگو و رایزنیهای دقیق با رهبری نظام و چه در صحن شورای عالی امنیت ملی، موافقت اکثریت قریب به اتفاق ارکان تصمیمگیر نظام را جلب نمایند. این فرآیند صرفا به یک اعلام رأی یا مصوبه صوری محدود نبود، طبق اخباری که داریم، اعضای شعام و از جمله روسای سه قوه و فرماندهان نظامی خودشان از موضع صاحبنظر ساعتها به بحث، استدلال و بررسی جزییات پرداختند و در نهایت در مقام دفاع از ضرورت و درستی این تفاهمنامه برآمدند و به آن رأی دادند. از این رو، تفاهمنامه اسلامآباد نتیجه مستقیم یک خرد جمعی، حاصل از اجماع مجموعه نیروهای میدانی، دیپلماتیک و ارکان موثر در حاکمیت ایران بوده است و باید به عنوان یک دستاورد راهبردی و بسیار حائز اهمیت تلقی شود.
این تفاوت ساختاری میان یک «تفاهمنامه» و یک «توافقنامه حقوقی و پارلمانی» همواره محل بحث بوده است. به نظر شما چرا امضای سران دو کشور در این سند حائز این درجه از اهمیت است؟
حتی در جریان مذاکرات منتهی به برجام نیز ما به چنین جایگاهی نرسیده بودیم که روسایجمهور دو کشور پای متنی را مستقیما امضا کنند. بنابراین، اینکه سندی با امضای عالیترین مقام اجرایی ایران و رییسجمهور امریکا به ثبت برسد، در نوع خود پدیدهای استثنایی و تاریخی بود. البته همانگونه که از بار حقوقی واژگان برمیآید، عنوان سند «تفاهمنامه» است، نه یک «توافقنامه رسمی و الزامآور» که به مجالس قانونگذاری دو کشور برود، و در آنجا تصویب شود و ماهیت یک پیماننامه رسمیتر و حقوقیتر پیدا کند. هیچکس منکر این نارسایی ساختاری نیست. اما مساله اساسی این است که این سند یک نقطه عزیمت، یک آغاز بسیار محکم و پایهای استوار بر مبنای صیانت از منافع ملی ایران بود. وقتی در ابتدای یک مسیر پرپیچوخم، دستگاه دیپلماسی کشور توانسته بود به چنین سندی دست پیدا کند، این امر برای تمامی دلسوزان و دوستداران توسعه و امنیت کشور مایه قوت قلب و امیدواری به آینده بود؛ امیدی مبتنی بر اینکه میتوان همین سند مبنایی را بستری برای تداوم گفتوگوها، تعمیق مذاکرات و نیل به توافقات تکمیلی بعدی قرار داد.
اما دیری نپایید که اجرای این سند با موانع و اصطکاکهای بسیار شدیدی روبهرو شد. چه عواملی باعث شد این تفاهم تاریخی به مرحله انسداد برسد؟
ببینید از یکسو بدعهدیها، رویکردهای خصمانه و بدذاتیهای نهادی دولت امریکا وارد میدان شد و از سوی دیگر در داخل کشور نیز برخی افراد و تریبونها با برخی اظهارات این تفاهمنامه را تضعیف کردند. ما در دیپلماسی باید متوجه باشیم که با چه بازیگری طرف هستیم؛ ما با یک دوست مذاکره نمیکردیم، ما با دشمن خودمان پای میز نشسته بودیم! وقتی با دشمن مذاکره میکنید، بدین معنا نیست که خوی دشمنی او ناگهان پایان پذیرفته است. دشمن، کارنامه، منافع و رفتارهای زورگویانه خود را پیگیری میکند. اما وظیفه ما چیست؟ وظیفه ما این است که از سند امضاشده به عنوان یک ابزار مهار، یک اهرم فشار و یک چارچوب حقوقی برای محدودسازی دشمن استفاده کنیم. واشنگتن بهویژه در رابطه با تحولات منطقه و مشخصا در قبال لبنان، نقضهای بسیار بارز و آشکاری نسبت به این تفاهم انجام داد. پرسش بنیادین این است: وقتی یک طرف تفاهمنامهای ، آن را نقض میکند، واکنش طرف دیگر باید چه باشد؟ آیا واکنش ما به نقض تعهدات از سوی طرف مقابل این است که ما خودمان با دست خودمان سند را دور بیندازیم، آن را پاره کنیم یا بگوییم از درجه اعتبار ساقط است؟ خیر! عقلانیت دیپلماتیک حکم میکند اگر طرفی مدعی نقض تفاهمنامه است، باید با استناد به همان امضاها به طرف دیگر بگوید: «شما این بندها و تعهدات را نقض کردهاید و موظفید بر اساس سندی که امضا کردهاید به این توافق بازگردید و آن را اجرا کنید.» ما باید از طریق فشارهای سیاسی، دیپلماتیک و ایجاد اجماع بینالمللی او را ملزم به پایبندی به تعهدش میکردیم. اگر این مسیر منطقی طی میشد، سند ارزشمندی که با صرف این میزان هزینه، زمان و انرژی به دست آمده بود، به این سادگی و راحتی در بیانات و مواضع تضعیف نمیشد.
با وجود این تضعیفها و تنشهای نظامی که پس از آن رخ داد، آیا میتوان مدعی شد که هنوز این تفاهمنامه قابلیت احیا و استناد دارد؟
بله، عمیقا معتقدم بهرغم اینکه این سند در ادبیات و لفاظیهای هر دوطرف به حاشیه رفت و تضعیف شد، اما به لحاظ حقوقی و اعتبار سیاسی هنوز زنده و دارای اعتبار است. ما اگر خواهان پایاندادن به تنشها و مخاصمات هستیم، باید بدانیم که هیچ جنگی تا ابد ادامه نمییابد. هر جنگی باید در نهایت پایانی داشته باشد و مدیریت این پایان نیازمند داشتن سناریو، برنامه و نقشه راه است. واقعیت صحنه را باید بدون تعارفات و شعارهای بدون پشتوانه دید، ما که نمیتوانیم (و نمیخواهیم) ایالات متحده امریکا را نابود کنیم. این سخنانی که برخی مدعی میشوند ما میرویم تا امریکا و اسراییل را محو و نابود کنیم، یک توهم غیرقابل تحقق است. اگر در گذشته کسانی با تخیلات و رویاپردازی چنین تصوراتی داشتند، وقایع میدانی نشان داد که این محاسبات تا چه حد دور از واقعیت است. همانطور که سخن گفتن برخی در داخل از نابودی امریکا و اسراییل توهم است، از آن سو سخنان سران امریکا و رژیم صهیونیستی که از نابودی و سرنگونی ایران دم میزنند نیز گزافهگویی محض و خیالبافی است. هیچکدام توان نابودی طرف مقابل را ندارند. نه ما قادریم امریکا و اسراییل را محو کنیم و نه آنها چنین توانی دارند که ملت و نظام ایران را از میان بردارند. وقتی امکان حذف فیزیکی یا نابودی متقابل وجود ندارد، نتیجه قهری و منطقی چیست؟ لاجرم این درگیریها باید در نقطهای به یک مصالحه سیاسی و یک ترک مخاصمه پایدار منتهی شود. نمیتوان کشور را بدون یک برنامه خروج از بحران به پیش برد.اگر فردا بخواهیم پروژهای برای پایان منازعه تعریف کنیم، چه سندی در دست داریم؟ معتبرترین و آمادهترین سندی که امضای سران دو کشور را دارد و فورا میتواند روی میز مذاکره قرار بگیرد، همین تفاهمنامه اسلامآباد است. باید از همین نقطه مجددا آغاز کرد.
موضوع ورود قدرتهای بینالمللی به عنوان میانجی و ضامن، کلید قفلگشای این معادله است
اما منتقدان میگویند وقتی طرف امریکایی، بهویژه وقتی دونالد ترامپ، اعلام کرد که این تفاهم منقضی شده است، اصرار طرف ایرانی بر پایبندی به آن نوعی اشتباه محاسباتی است. این گونه است؟
به هیچوجه اشتباه نیست، بلکه عین درک راهبردی از منافع ملی است. بیاعتبار یا باطل انگاشتن این سند توسط هر کسی، چه در واشنگتن باشد و چه در تهران، در تعارض آشکار با منافع بنیادین ایران است. متأسفانه امریکاییها به بهترین شکل از برخی اظهارات تندروانه و کنشهای نسنجیدهای که از سوی برخی محافل داخلی در ایران بروز کرد، سوءاستفاده کردند. ترامپ پس از امضای تفاهمنامه اسلامآباد در ساختار سیاسی امریکا تحت شدیدترین فشارها قرار گرفت؛ زیرا ناظران غربی معتقد بودند او بیش از حد به ایران امتیاز داده است. بنابراین، ترامپ به این رفتارها و مواضع ما چنگ انداخت و بهانه تراشید و ادعا کرد این سند منقضی شده است. اما پرسش من این است: مگر روابط بینالملل با یک لفاظی یا توییت اداره میشود؟ یک اعلام موضع لفظی هرگز نمیتواند اعتبار یک سند رسمی را که به امضای عالیترین مقامات کشورها رسیده، ملغی سازد. اثر حقوقی و سیاسی آن امضاها همچنان به قوت خود باقی است. ما چه چند ماه دیگر و چه چند سال دیگر بخواهیم به این درگیریها خاتمه بدهیم، اولین متنی که به ناچار روی میز بازخواهد گشت، همین تفاهمنامه اسلامآباد خواهد بود. البته بدیهی است که در ادامه مسیر، ممکن است طرفین با توجه به شرایط جدید پیرامونی به توافقات، شروط یا بندهای بهینهتری دست پیدا کنند، اگر روزی تفاهم یا توافق جدیدی تدوین شد که ارتقایافتهتر بود و جایگزین بندهای قبلی گردید، ما نیز به آن سند جدید منتقل میشویم. اما تا زمانی که هیچ توافق مکتوب، رسمی و جایگزینی روی میز وجود ندارد، حاکمیت و دستگاه دیپلماسی باید سفت و محکم به همین سند تکیه کنند و از آن به عنوان سنگر حقوقی و ضامن منافع ملی دفاع کنند.
برخی تحلیلگران استدلال میکنند که چون امریکا از ابتدا قصد پایبندی کامل نداشته و تفاهم به دلیل شتابزدگی به نفع ایران تمام شده، واشنگتن حاضر به احیای آن نخواهد بود. برای بازگرداندن واشنگتن به میز، این چارچوب نیازمند چه اصلاحاتی است؟
حتی اگر فرضیه این افراد را بپذیریم که امریکا در آن برهه دقت لازم را به خرج نداده یا با نیتهای ثانویه از جمله عدم اجرا امضا کرده، آیا عاقلانه است که ما کاری کنیم که زحمت امریکا کم شود و او بدون هزینه زیر میز بزند؟ این بزرگترین اشتباه است. امریکا یک سند را امضا کرده که منافع ملی ما در آن لحاظ شده است. خب، ما باید پاسدار این دستاورد باشیم و از ابزارهایمان برای اجراییشدن آن بهره بگیریم. از سوی دیگر، باید واقعیت میدانی ایالات متحده را تحلیل کرد. در مجموع، امریکا از درگیری و تهاجمات نظامی به ایران برد قابلتوجهی به دست نیاورد. بهطور ویژه در دور دوم تجاوزات، یعنی حملاتی که در نهم اسفندماه شکل گرفت و به تعبیری جنگ ۴۰ روزه را رقم زد، واشنگتن بازنده اصلی این میدان بود. چرا میگویم بازنده؟ زیرا در تهاجم نخست، امریکا مدعی شد مراکزی را بمباران کرده و آن را در بوق و کرنا کرد و برای خود دستاوردی خیالی ساخت؛ اما در این جنگ دوم عملا هیچ هدف استراتژیکی محقق نشد. ساختار جمهوری اسلامی دقیقا برخلاف برآوردها و آرزوهای اتاقهای فکر پنتاگون و تلآویو عمل کرد و آسیبی که مدنظر آنان برای فروپاشی یا استیصال همهجانبه ایران بود، رخ نداد. این شکست و ناکامی نظامی، ایالات متحده را کاملا آچمز کرده است. امریکا به واسطه تحریکات نابخردانه نتانیاهو و لابی صهیونیستی وارد باتلاقی شد که اکنون راهی برای برونرفت از آن نمییابد. تمام این خشم، عصبانیت و سخنان نسنجیدهای که این روزها در لسان ترامپ میبینیم، ناشی از استیصال عمیق است. دولت امریکا دستپاچه و مستأصل است و نمیداند چگونه این پرونده را بدون سرافکندگی جمع کند. حال در چنین صحنهای، هنر دیپلماسی چیست؟ ما باید واقعبین باشیم. کشوری که در بنبست و استیصال است، نیازمند آن است که خروجی قابل ارائهای برای بازگشت به خانه داشته باشد. ما اگر میخواهیم به منافع اصلی و تثبیت امنیت خود برسیم، باید بدانیم رسیدن به توافقی که ضمانت اجرای بالایی داشته باشد، نیازمند بدهبستان است. دیپلماسی جاده یکطرفه نیست. ما برای دستیابی به منافع پایدار و خاتمه دادن به فشارهای وارده بر کشور، باید بتوانیم بازی را هوشمندانه طراحی کنیم؛ باید نوعی از «دلخوشکنک» و امتیازاتی را که به اصول ما ضربه نمیزند برای طرف مقابل تعریف کنیم تا انگیزه بازگشت به میز و تن دادن به یک توافق دارای ضمانت را پیدا کند.
پس شما قائل به این معنا هستید که پیشنیاز دیپلماسی در وضعیت فعلی، داشتن یک راهبرد فعال برای تحقق بازی برد– برد است؟
دقیقا؛ این دقیقا همان تدبیری است که ما به عنوان طرفی که مدعی دستِ برتر در صحنه است باید به نمایش بگذاریم. ما که ادعا میکنیم دست برتر را داریم، پس این ماییم که باید ابتکار عمل دیپلماتیک را در دست بگیریم. طرف مقابل دستپاچه است، اشتباهات متوالی مرتکب میشود و تصمیماتش فاقد خردورزی لازم است. آیا پاسخ به این بیتدبیری واشنگتن، انفعال ماست؟ من تعجب میکنم از دوستانی که مدام فریاد میزنند ما دست بالا را داریم، اما وقتی به صحنه مذاکره، ابتکار سیاسی و فرآیند دیپلماسی میرسیم، کاملا شبیه یک طرف شکستخورده و منفعل رفتار میکنند! اگر واقعا دست برتر متعلق به ماست، باید در تدبیر فرآیندها، در طراحی سناریوهای صلح و در هدایت مذاکرات به سمت نقطه مطلوب نیز این دست بالا را نشان دهیم. طرفی که ادعای برتری دارد، نباید نظارهگر باشد تا سرنوشت را رخدادهای پیشبینینشده رقم بزند. ما باید مسیری را مهندسی کنیم که این تفاهمنامه احیا شود و نهایتا به یک ترک مخاصمه پایدار بینجامد تا کشور بتواند به شرایط عادی اقتصادی – اجتماعی بازگردد. اگر نتوانیم فرآیند دیپلماسی را به نتیجه برسانیم، آنگاه باید در درستی ادعای داشتن دست بالا تردید کنیم. همانطور که اشاره کردید، قاعده بازیهای بینالمللی مبتنی بر برد – برد است. امکان ندارد بتوان سندی را امضا و تثبیت کرد که در آن یک طرف احساس کند تماما باخته و نابود شده است. چنین سندی روی کاغذ هم امضا شود، در عمل دوام نخواهد آورد. بله، در اسلامآباد منافع ایران بیشتر و پررنگتر از امریکا لحاظ شده بود؛ حال ما باید در مرحله اجرا و بهروزرسانی آن هوشمندانه عمل کنیم .
اشاره کردید به وضعیت عادی در کشور. جامعه ایران اکنون زیر بار سنگین فشارهای ناشی از تحریم و جنگ قرار دارد. نسبت میان این تحولات دیپلماتیک با تابآوری عمومی چیست؟
این حیاتیترین بخش ماجراست که تصمیمسازان هرگز نباید از آن غفلت کنند. ملت ما تحت شدیدترین فشارهای همهجانبه اقتصادی و روانی ناشی از جنگ تحمیلی و تهاجمات دشمن قرار دارد. مردم امریکا از این تنشها فقط با درصدی از تورم اقتصادی مواجه شدهاند، اما جامعه ایران تمام بار ویرانگر این بحران، سایه ناامنی و رکود سنگین اقتصادی را به دوش میکشد. تابآوری، صبوری و مقاومتی که ملت ایران در این دوران از خود به نمایش گذاشتند حقیقتا ستودنی و شگفتآور است؛ اما مدیران کشور باید این اصل بدیهی جامعهشناسی را بفهمند که تابآوری مردم نامحدود و «الی غیرالنهایه» نیست. ظرفیت تحمل عمومی سقف مشخصی دارد. حاکمیت باید با دوراندیشی و تدبیر به موقع مانع از رسیدن جامعه به نقطهای شود که دیگر توان و توانی برای تابآوری باقی نماند. خاتمهدادن به این نزاعها و بستن پرونده جنگ نه یک اقدام لوکس دیپلماتیک، بلکه یک وظیفه ملی در جهت حفظ کیان ایران و بازگرداندن آرامش و معیشت به زندگی تودههای مردم است. برای رسیدن به این مقصود، محتاج آن هستیم که حاکمیت به جای رفتار واکنشی، پیشدستانه و شجاعانه عمل کند.
به عنوان محور پایانی، موضوع ضمانتهای اجرایی همواره پاشنه آشیل توافقات ما با غرب بوده است. این روزها از ورود قدرتهایی مانند چین به عنوان ضامن یا میانجی اصلی صحبت میشود. تحلیل شما از این متغیر چیست؟
موضوع ورود قدرتهای بینالمللی به عنوان میانجی و ضامن، کلید قفلگشای این معادله است. بسیاری از صاحبنظران به درستی بر این باورند که فرجام جنگ و بحران میان ایران و امریکا سرانجام باید با ابتکار عمل، وساطت و محوریت چین رقم بخورد. ما در طول این مدت میانجیگری کشورهایی نظیر پاکستان، قطر، عمان، ترکیه و امثالهم را دیدهایم که در مقاطعی نقشهایی ایفا کردهاند؛ اما واقعیت این است که هیچکدام وزن، نفوذ استراتژیک و قدرت لازم را برای تحمیل تعهدات به کاخ سفید ندارند. تنها نیروی ثالثی که واجد قدرت موازنهسازی موثر در برابر واشنگتن است و میتواند به عنوان یک وزنه سنگین در عرصه بینالمللی ظاهر شود، پکن است. چین آمادگی خود را برای ورود به این پرونده ابراز کرده است. وظیفه دستگاه سیاست خارجی ما این است که با تمام توان، اعتماد پکن را جلب کند و آنها را برای نقشآفرینی جدی و موثر متقاعد سازد. پایان پایدار این بحران در گروی میانجیگری یک ابرقدرت دارای حق وتو در شورای امنیت است. ما در این مدت شاهد مواضع و استفاده چین از حق وتو در برخی بزنگاهها به نفع مواضع ضدهژمونیک و حمایتهایی از ایران بودهایم؛ اکنون باید این همراهی را با ظرافت دیپلماتیک تقویت و تثبیت کنیم تا پکن رغبت کند تمامقد وارد میدان شود و به عنوان یک ضامن مقتدر، تفاهمات را ثمربخش کند.
یعنی بعد از پایان بحران هم به این پیوند نیازمندیم؟
بله، زیرا صرف خاموششدن آتش توپخانهها پایان کار نیست. ما باید از امروز افق فردای پایان جنگ را ترسیم کنیم. پرسش بنیادین این است: کشور را چگونه و با چه سازوکاری میخواهیم بازسازی کنیم؟ برای سازندگی، بازسازی زیرساختهای آسیبدیده و بازیابی اقتصادی، در عرصه بینالملل بدون تردید نقش چین و همراهی آن حیاتی خواهد بود؛ اما نکته بسیار مهمتر، در داخل نهفته است: «مردم.» مسوولان نظام نباید در یک خطای محاسباتی گمان ببرند که همه مردم ایران صرفا همین شعارهای تند را سر میدهند. صدای این بخش در رسانهها به خصوص صداوسیما بلند است و حضور دارند؛ اما آنها بازتابدهنده واقعیت جمعیتی ایران نیستند. اکثریت مطلق جامعه ایران امروز نظارهگر اوضاع هستند. ما نمیتوانیم بدون جلب رضایت، دلگرمی و همراهی قلبی این اکثریت، پروژههای بزرگ ملی را به سرانجام برسانیم یا فردای کشور را بسازیم. آینده روشن تنها زمانی تضمین میشود که تمامیت ملت با دل و جان پشتیبان تصمیمات و نظام اجرایی کشور باشند. بنابراین برای رسیدن به ایرانی آباد و امن، دو بال اصلی لازم داریم: نخست در عرصه سیاست خارجی، دیپلماسی فعال مبتنی بر تفاهمنامه اسلامآباد و میانجیگری قدرتهایی چون چین برای تضمین تعهدات؛ و دوم در عرصه داخلی، ترمیم شکافها، بازگرداندن امید و به دست آوردن دل اکثریت ملت برای همراهی در مسیر بازسازی ایران.
پس چرا با شلیک به نفتکش خرابش کردید؟!