با بررسی کتاب «دوران همدلی؛ درس‌های طبیعت برای جامعه‌ای مهربان‌تر»، مطرح شد

حیوانات به ما انسانها برای داشتن جامعه‌ای مهربانتر، چه می آموزند؟

نویسنده:

همدلی و دیگرخواهی بخشی از وجود زیستی ماست. ریشه در درون ما دارد و تلاش برای اینکه همدلی نکنیم و خودخواهی صِرف پیشه کنیم، با ذات زیستی ما در تضاد است. توصیفاتی در علوم انسانی که کارکردهای همدلی و دیگرخواهی را می‌خواهند کمرنگ یا حذف کنند، بر طبق بن‌مایه‌های زیستی رفتار آدمی، نمی‌توانند حامل همه حقیقت درباره عملکرد درست انسانی باشند.

حیوانات به ما انسانها برای داشتن جامعه‌ای مهربانتر، چه می آموزند؟

اگر به عجایب دنیای حیوانات و ریشه‌های زیستی و تکاملی رفتار آدمی علاقه‌مندید، نوشته زیر در این راستاست اما اگر این موضوعات علاقه‌ای در شما بر نمی‌انگیزد، شاید مثال‌ها و توضیحات متن جذبتان نکند، پس یکراست بروید سراغ نتیجه‌گیری، که حرف مهمی را گوشزد می‌کند.

تورج ‌صیادپور، دانش‌آموخته‌ی دکترای جانورشناسی، در شصت‌وپنجمین جلسه از سلسله‌جلساتِ «سه‌شنبه‌های حکمت زندگی» که در محل کتابفروشی جهاددانشگاهی مشهد برگزار شد به بررسی کتاب «دوران همدلی؛ درس‌های طبیعت برای جامعه‌ای مهربان‌تر» نوشته فرانس دِ وال، رفتارشناس مشهور هلندی-آمریکایی، پرداخت.

1

همدلی (empathy) در روابط بین‌فردی همواره یک فضیلت اخلاقی در نظر گرفته می‌شود. توصیه‌ای که در متن‌های دینی، فلسفی و روانشناسی به وفور دیده می‌شود. اما آیا می‌توان برای همدلی، بنیان‌هایی تکاملی و ژنتیکی نیز یافت؟

در این کتاب، صیادپور با ارائه چند مثال بسیار جالب از جانوران و توضیحاتی پیرامون مفهوم همدلی در زیست‌شناسی و گریزی به عصب‌شناسی، ساحت دیگری از این رفتار را آشکار کرد.

کتاب فوق، همدلی را اینگونه تعریف کرده که «توانایی درک و شریک شدن در احساس دیگری را داشته باشیم، همچنان که خود را متمایز از او بدانیم و آگاه از تفاوت‌هایمان باشیم.» عبارت کلیدی در اینجا «تمایز خود با دیگری است» چرا که انواع دیگری از شراکت احساسی وجود دارند که این «تمایز» در آنها دیده نمی‌شود.

مثال‌هایی که صیادپور اشاره کرد؛ خمیازه کشیدن مُسری و گریه کردن همزمان کودکان بودند. اینها را هم‌حسی عاطفی گویند و غریزی است. مثلا وقتی شخصی خمیازه می‌کشد، معمولا مخاطبی که می‌بیند هم، بدون اینکه خستگی داشته باشد، خمیازه می‌کشد. یا وقتی کودکی گریه می‌کند بقیه کودکان نیز گریه می‌کنند. این دو پدیده هر دو توضیحاتی تکاملی دارند. مثلا خمیازه مسری، زمان خوابیدن حیواناتی را که به صورت گروهی زندگی می‌کنند با یکدیگر هماهنگ می‌کند تا گروه با هم بخوابند و بیدار شوند. یا در موضوع گریه، وقتی مثلا شکارچی می‌خواهد یکی از بچه‌های جانوری را تهدید یا شکار کند و او گریه می کند، سایر بچه ها هم گریه می‌کنند و صدا بلندتر می‌شود و بدین ترتیب والدین مطلع شده واحتمالا بچه‌های بیشتری نجات پیدا می‌کنند. به هر ترتیب در این هم‌حسی، تمایز بین خود و دیگری مطرح نیست. یعنی خمیازه و گریه بدون اینکه علتش برای فرد واقعی باشد، تقلید می‌شود. در توصیفی عصب‌شناسانه گفته می‌شود که نورون‌های آینه‌ای در مغز، مسئول این رفتار مقلدگونه هستند که در پستانداران و بسیاری از پرندگان دیده می‌شود.

2

صیادپور از کلمه همدردی (Sympathy) نیز برای روشن شدن مفهموم همدلی استفاده کرد. در همدردی، ما برای درد و رنج دیگری احساس تاسف داریم اما خودمان آن درد و رنج را درک نمی‌کنیم. گفته می‌شود پرستاران و پزشکان باید همدردی کنند نه همدلی، چون اگر بخواهند با ده‌ها بیماری که در طول شبانه روز مشغول درمانشان هستند، همدلی کنند، مطمئنا به سرعت خودشان نیاز به درمان پیدا می‌کنند.

درک توصیفات زیست‌شناسانه در مورد همدلی باعث می‌شود در دام نظریه‌هایی که می‌کوشند خودخواهی انسان را به نحوی افراطی تئوریزه کنند که از قِبَل آن هرگونه فعالیت دیگرخواهانه از فضیلت‌مندی تهی شود، نیفتیم

این دانش‌آموخته‌ی دکترای جانورشناسی به ذکر چند مثال از همدلی در جانوران پرداخت. مثلا آزمایشی خاص را طوری ترتیب داده بودند که یک موش صحرایی (جوندگان جزو جانواران باهوشند) با فشار یک دکمه، پاداش غذایی دریافت می‌کرد و هم‌زمان آسیب و درد الکتریکی به همنوعش که در قفس مجاور بود، وارد می‌شد. به دلیل احساس رنج هم‌نوع، از دریافت پاداش صرف نظر کرد و دکمه را فشار نداد.

یا در مثال دیگری، در گروه میمون‌ها وقتی میمون نر قوی، نر ضعیف را شکست می‌دهد، نر ضعیف منزوی می‌شود و در این وضعیت، سایر اعضای گروه به تیمار او می‌پردازند تا به گروه بر گردانندش.

3

حتی مشخص شده برخی حیوانات، متوجه تبعیض شده و به آن واکنش نشان می‌دهند. مثلا به یکی از دو میمون کاپوچین در آزمایشی، انگور داده شد و به دیگری خیار (که نسبت به انگور، ناخوشایند است برایشان)، بعد از چند آزمایش، میمونِ خیارگیرنده تاب این تبعیض را نیاورد و خیار را به سمت فرد آزمایش‌کننده پرتاب کرد. یا در آزمایشی دیگر به یک میمون خوشه انگور داده شد و به دیگری چند دانه انگور، و این‌بار هم تبعیض حس شد و البته این دفعه، میمون خوشه‌دار از گرفتن خوشه بیشتر خودداری کرد به این معنی که خوشه‌ها را به دیگری بدهند. یعنی چیزی فراتر از حس تبعیض و رفتن به سمت نوعی فدارکاری.

صیادپور در توضیح عصب شناسی این رفتارهای همدلانه، از نوع خاصی از نورون‌ها یاد کرد به نام نورون‌های دوکی‌شکل که 3 برابر نورن‌های عادی‌اند و به جز انسان‌ها در انواع بسیار خاصی از حیوانات همچون فیل، نهنگ، دلفین و کَپی ها (نوع خاصی از میمون‌ها که دم ندارند و به گونه انسان نزدیکترند) نیز وجود دارند. بسیاری از پستانداران و همه پرندگان و خزندگان این نوع نورون‌ها را ندارند.

از مشخصه حیواناتِ دارای این نوع نورون‌ها این است که نسبت به خودشان، خودآگاهی دارند. مثال معروفش اینکه اگر در برابر آینه قرار گیرند، متوجه می‌شوند که تصویر آینه متعلق به خودشان است. شاید ویدئوهای بسیاری از بازیگوشی گربه جلو آینه دیده باشید که ناشی از این است که نمی‌تواند آگاه از این شود که تصویر در آینه، خود اوست.

4

این نورن ها در واقع عامل همدلی‌اند، یعنی در عین درک احساسات دیگری، بتوان خود را متمایز از او دانست. در آزمایشی، یک شامپانزه، پرنده ای که مشکل پرواز داشت با خود به بالای درخت برد و به هوا پرتاب کرد تا پرواز کند. شامپانزه با اینکه خودش تجربه پرواز ندارد و می‌داند که متفاوت است، با پرنده همدلی می‌کند و در عین دریافتن اینکه او نیاز به کمک دارد، راه‌حلی نیز برای کمک ارائه می‌دهد.

صیادپور با اشاره به کتاب «ژن خودخواه» ریچارد داوکینز، رفتارشناس و زیست‌شناس تکاملی بریتانیایی، که جنجال‌های بسیاری در مورد خودخواه بودن آدمی برانگیخته بود، تاکید کرد که این کتاب بدخوانی شده است. درست است که ژن‌ها به دنبال تکثیر خود در بدن‌ها هستند (طبعا حس و آگاهی خودخواهانه‌ای در کار نیست، بلکه مکانیزم مواد سازنده آن به نوعی است که تکثیر شدن جزو ویژگی اصلی‌اش است) اما این بدن، لزوما بدن خود جاندار نیست. بلکه می‌تواند بدن فرزند، خواهر، برادر، والدین، اقوام و بعدتر، هم‌قبیله، هم‌وطن، هم‌کیش و کلا هم‌نوع باشد؛ یعنی تکثیر «خزانه ژنی»، نه لزوما تکثیر یک فرد خاص. یعنی دیگرخواهی و همدلی با دیگران (دیگریِ غیر از من) برآمده از نیازی ژنتیکی و تکاملی است و صرف یک پند اخلاقی نیست. در واقع زیست‌شناسی در عین آنکه رقابت و خودخواهی را در توضیح فرایندهای زیستی دخیل می‌داند، اما همدلی و دیگرخواهی را نیز در دل توصیفات زیستی می‌گنجاند.

5

مثالی که صیادپور در این مورد اشاره کرد، درباره جیغ و فریاد یک پرنده در گروه پرندگان است که در موقع نزدیک شدن پرنده شکارچی مثلا عقاب، با جیغ زدن، همه اعضای گروه را از خطری که فهمیده، آگاه می‌کند. او با این کار در واقع حرکتی ایثارگرانه انجام می‌دهد چرا که اولا عقاب جای او را بهتر تشخیص می‌دهد و از آن مهم‌تر، این پرنده‌ی آلارم‌دهنده، آخر از بقیه پرندگان به جای امن می‌رود یعنی او خود را طعمه می‌کند برای نجات بقیه اعضا گروه (خزانه ژنی پایدار می‌ماند نه ژن خاص خود پرنده‌ی ایثارگر).

صیادپور البته تاکید می‌کند که در مراودات اجتماعی ما انسان‌ها، این محاسبات زیست‌شناسانه مورد توجه نیست و هر کس که می‌خواهد در حق دیگری همدلی یا کمکی کند این را بر اساس فضیلتی اخلاقی انجام می‌دهد. با این وجود، درک توصیفات زیست‌شناسانه در مورد همدلی باعث می‌شود در دام نظریه‌هایی که می‌کوشند خودخواهی انسان را به نحوی افراطی تئوریزه کنند که از قِبَل آن هرگونه فعالیت دیگرخواهانه از فضیلت‌مندی تهی شود، نیفتیم.

او با اشاره به افزایش دیدگاه‌های راست افراطی در سال‌های اخیر که بر لیبرالیسم خودمحورانه اصرار دارند و جنبه‌های اجتماع‌محور و دیگرخواهانه آدمی را به فراموشی می‌سپارند، تاکید کرد که این دیدگاه‌ها همانند نظریات چپ‌گرایانه افراطی که چند دهه پیش، فردیت انسانها را حل شده در اجتماع می‌دانستند، مشکل‌دارند و توجه به هر دو جنبه فردی و اجتماعی انسان را، توصیف بهتری از آدمی دانست.

این دانش‌آموخته‌ی دکترای جانورشناسی با یادآوری اینکه مفهوم «بقای سازشی ترین ها» با محیط که توسط داروین عرضه شد و توسط فیلسوفی به نام هربرت اسپنسر به «بقای اصلح» معروف شد، چطور راه بدخوانی‌ها و حتی جنایت‌هایی در تاریخ را باز کرد. در سازش داروین، توافق با محیط اهمیت دارد اما در بقای اصلح، ناتوان‌ها و بی قدرتان باید حذف شوند و ترجمان سیاسی این نگاه، در تفکر نازیسم شیوع یافت که ناتوانان جامعه را نابود می‌کردند و اگر تفکر نازیسم فراگیر می‌شد امثال استیون هاوکینگ، فیزیکدان معلول، نمی‌توانست ببالد و امروز ما از نظریات فیزیکی او محروم بودیم.

6

استیون هاوکینگ

به طور خلاصه اینکه، همدلی و دیگرخواهی بخشی از وجود زیستی ماست. ریشه در درون ما دارد و تلاش برای اینکه همدلی نکنیم و خودخواهی صِرف پیشه کنیم، با ذات زیستی ما در تضاد است. بنابراین توصیفاتی در علوم انسانی که کارکردهای همدلی و دیگرخواهی را می‌خواهند کمرنگ یا حذف کنند، بر طبق این بن‌مایه‌های زیستی رفتار آدمی، نمی‌توانند حامل همه حقیقت درباره عملکرد درست انسانی باشند.

منبع: خبر فوری
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید