گزارشی از تاثیر جنگ بر زندگی مردم؛ یک شهروند: اگر این شرایط و بیپولی ادامه پیدا کند، حتی به کارتنخواب شدن هم فکر کردم
یک شهروند میگوید: من حتی به کارتنخواب شدن هم فکر کردم. اگر این شرایط و بیپولی ادامه پیدا کند تا کجا میتوانیم دوام بیاوریم. به هر شغلی فکر کردم؛ دردناک بود. حتی بیان آن برای من در ۴۰ سالگی با تجربه، مهارت و تحصیلاتی که دارم، سخت است.
در روزهای آتش بس و در حالیکه هنوز معلوم نیست آیا جنگ دیگری در ایران در پیش است یا نه، با شش تن از شهروندان اغلب میانه رو و منتقد تهرانی گفتوگو کردیم تا بدانیم در آن 40 روز چه بر آنها گذشته، جنگ چطور برایشان آغاز شده و وقایع آن روزها چه تاثیری بر زندگی و تفکراتشان داشته است.
آدمهایی که خانههایشان را ترک کردند، آنهایی که اصلا از خانهشان نرفتند یا جایی را نداشتند که بروند، پس در خانه ماندند و از جغرافیایی نزدیکتر شاهد زخمهای خانه و محل و شهر خود بودند. برخی شاهد ترس شهروندان و ویرانی خانهها و نقاط مختلف تهران و آسیبهای جانی به دیگران بودند، آسیب دیدند، شغل و محل درآمد خود را از دست دادند، حتی به شکستن چارچوبهای فکری خود فکر کردند و برخی هنوز ترس و رنج آن صداهای وحشتناک را به دوش میکشند. برخی از این آدمها حالا دیگر آن آدمهای دو ماه قبل نیستند و عمق دیدشان تغییر کرده، همانطور که پس از حوادث تلخ دی، دیگر آن آدمها، آدمهای قبل از دی ماه ۱۴۰۴ نبودند.
صحنههای سوررئال
روزهای آخر اسفند امسال، نگار و همسرش مانند هر سال در تکاپوی انجام پروژههایی بودند که به آنها محول شده بود. با اینکه همه جا صحبت از احتمال جنگ بود، آنها دل به مذاکرات میان ایران و امریکا داشتند. شنبه نهم اسفند هم با خیال کار برای آنها شروع شده بود، اما با پیام شروع جنگ از طرف یکی از دوستانش همه چیز تغییر کرد. «صدایی نشنیده و خبرها را هم هنوز چک نکرده بودم. نمیخواستم باور کنم و ناخودآگاهم شروع کرد به بهانهتراشی و با صدای بلند میگفتم؛ معلوم نیست چه صدایی شنیده و... مگه میشه ما نفهمیده باشیم؟ این در حالی بود که دوستم میگفت؛ صدا را شنیده و ستونهای دود را دیده است. خبرها را چک کردم؛ برخی خبرگزاریها هم نوشته بودند که هنوز منشا صدا معلوم نیست.» حتی در آن لحظات هم خود را دلداری میداد که اتفاقی نیفتاده بنابراین با همسرش راهی خیابان شد تا هوایی بخورد و خریدی هم انجام بدهد، اما حدود ساعت 11 صبح، همین که میخواست در خانه را باز کند دو انفجار خیلی جدی در حوالی خانهشان در محدوده دروازه دولت، شنید و همان زمان بود که باید باور میکرد در یک موقعیت جدی قرار گرفته است. «همسایهها بدو بدو داشتند از ساختمان خارج میشدند. وضع ساختمان به هم ریخت و ما هم به خیابان رفتیم. آن لحظهها تصویری از شهر دیدم که همیشه فکر میکردم آن را فقط میشد در جنگ تحمیلی ۸ ساله دید. هرگز تصور نکرده بودم آدمهای زیادی را هراسان و در حال دویدن در خیابان ببینم. همه جا پر از بچه مدرسهای بود که تعطیلشان کرده بودند. این میزان از اضطراب و هراس در آدمها ترسناک بود، انگار آخرالزمان شده یا آتشفشان فعال شده. کارمندان زیادی را در خیابان میدیدم که تعطیل شده بودند و صورتهایشان به شدت رنگ پریده بود و ترس را میشد در نگاهشان دید.» تصویری که حالا نگار از آن فضا به یاد دارد شبیه نقاشیهای سوررئال است؛ صورتهایی که شبیه به صورتهای عادی و روزمره نیست و ترس و شتاب بر آن غلبه دارد. کمی جلوتر رفت، حوالی دروازه دولت در خیابان انقلاب و آنجا بود که با حجم زیاد صدای آژیر و تصویر آمبولانسها روبهرو شد. ترافیک شدید شد و آدمها بهخصوص بچه مدرسهایها در ایستگاه بیآرتی نزدیک دروازه دولت هم از سر و کول یکدیگر بالا میرفتند. «بخشی از ذهنم هنوز باور نکرده بود که جنگ شده باشد، تصورم این بود یک اتفاق آنی است و دنبالهدار نیست، نمیدانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است.»
او هم مانند بسیاری از آدمها تجربه جنگ 12 روزه را داشت و البته که جنگ 12 روزه در مقایسه با جنگ 40 روزه در زمستان 1404 و اوایل بهار 1405، کمرنگتر و در واقع شبیه به «شوخی» بود. در جنگ 12 روزه، با یک ارتش و حملات پهپادی روبهرو بودیم و تصور بسیاری هم، حملاتی از همان دست بود. «تا آن زمان صداها را از نزدیک نشنیده بودیم، بنابراین حتی شیشهها را هم روز پنجم و بعد از اینکه میدان سپاه را زدند، چسب زدیم. آمادگی آنچنانی نداشتیم مثلا همیشه سر جمع کردن وسیله برای روزهای جنگ مقاومت داشتم، انگار دوست نداشتم این اتفاق بیفتد اما از شب سوم مثلا لپتاپ را دم دست گذاشتم. بعد مجبور شدیم بیاییم وسط پذیرایی بخوابیم که کمتر شیشه هست. خیلی غمگین بودم که تن به این وضع دادم، چون دیگر متوجه شدم که جدی است و اصلا شوخی ندارد مخصوصا که یکی از همکارانم تماس گرفت و گفت وقتی به خانه رسیده و دیده که خانهاش ویرانه شده است، شوکه شده بود و با لباسهایی که به تن داشت، رفته بود لواسان. نمیتوانستم تصور کنم که در شرایط مشابه چطور میتوانم زندگی کنم و با لباس تنم بروم خانه اقوام.» در این شرایط برخی همان روزهای اول به شمال یا شهرهای آرامتر رفتند و تا زمانی که صدای انفجارها را نمیشنیدند و از حملات دور بودند خیلی خونسرد با این ماجرا روبهرو میشدند و اصلا آن را جدی نمیگرفتند ولی برخی دیگر مانند نگار، تمام طول جنگ را در تهران ماندند و ماجرا برایشان جدی بود: «میدان سپاه را زدند، دم پنجره بودم و صداهای دور را میشنیدم، اما وقتی نقطه نزدیک به خانه را زدند، برای اولین بار موج انفجار را تجربه کردم. بعد رفتیم پشتبام. صدای موشکها را میشنیدیم و یکی از اصابتها که اتفاق افتاد، لحظه پرتاب و متلاشی شدن ساختمان را دیدیم. صدای سوت موشکها نزدیکتر میشد و هر لحظه آدم فکر میکرد بعدی روی سر خودش فرود میآید. تجربه روانی خیلی بدی داشتم، هر بار پدافند فعال میشد یا صدای انفجار میآمد، فکر میکردم ممکن است تا چند ثانیه بعد، دیگر هیچ وقت همسرم را نبینم، حالا خانه زندگی که دیگر هیچ. ترسناک بود که هیچ تضمینی برای زنده ماندن حتی تا 5 دقیقه دیگر وجود نداشت. بحثم اصلا بحث جان نیست، بحث زندگی است. این خیلی من را خشمگین میکرد که یه عدهای از این جنگ خوشحال بودند و اینکه چرا آنها من را در این شرایط قرار دادند که شاهد از دست رفتن زندگی باشم. از نظر مالی به ما خسارت وارد نشد، ولی این طور نبود که بتوانم بگویم خدا رو شکر خانه ما سالم است، اگر هم این را میگفتم عذاب وجدان میگرفتم، چون میتوانستم جای کسی باشم که همه زندگیاش را از دست داده است.»
حتی به کارتنخوابی فکر کردم
زندگی اما در ایران از همان زمان شروع جنگ کاملا متوقف ماند، همان طور که دو ماه قبل از آن در دی ماه، زندگی بسیاری از آدمها روی یک عقربه ساعت ماند و دیگر جلو نرفت. برخی جان خود را از دست دادند و بسیاری دیگر کسب و کارشان به خواب رفت. حالا هم آتشبس است و سران کشورها در رفت و آمد هستند و زندگی متوقف شده است، بسیاری از کار بیکار شدهاند و برخی هم که کسب و کار مجازی داشتند، کرکرههایشان پایین کشیده شده است.« قیقا از همان شنبه تا امروز کارها کاملا متوقف شد، من و همسرم، کارمند نیستیم که مثلا دورکار باشیم و حقوق ثابت بگیریم، مطلقا در این دو ماه دریافتی نداشتیم. حساب و کتاب کردیم که مثلا تا پایان فروردین پول داریم و برای خرج اردیبهشت دو سکه پارسیان داریم که آن را میفروشیم. بررسی میکردیم که تا چه زمانی دوام میآوریم. برای من که از سال ۸۶ کار کردم یا همسرم که از سال 78 یک روز بیکار نبوده، خیلی عجیب بود. من حتی به کارتنخواب شدن هم فکر کردم. اگر این شرایط و بیپولی ادامه پیدا کند تا کجا میتوانیم دوام بیاوریم. به هر شغلی فکر کردم؛ دردناک بود. حتی بیان آن برای من در ۴۰ سالگی با تجربه، مهارت و تحصیلاتی که دارم، سخت است.
کارگر ترهبار را که در حال کار میدیدم، نمیگویم حسادت میکردم ولی با خودم میگفتم درآمد دارد، فقط ما نداریم. نمیدانم چرا ولی حس تحقیر داشتم که زندگیام تمام شد. فکر میکردم الان چطور میتوانم در این سن شغل جدید پیدا کنم، مثلا فروشنده شوم؟ منظورم این نیست که فروشندگی کار بدی است ولی تکلیف این همه سال سابقه و تجربه من چیست؟» ترس برای نگار و خیلیهای دیگر جدی بود مخصوصا زمانی که صدای جنگندهها را میشنیدند و چند ثانیه بعد با صدای انفجار با خود میگفتند؛ کدام منطقه یا خانه ویران شد و کدام جان عزیز گرفته شد. «یک شب صدایی آمد که فکر کردم هواکش آشپزخانه خراب شده، بعد متوجه شدم که در تمام خانه شنیده میشود. نمیتوانستم نفس بکشم و خودم هم متوجه نبودم. یک دفعه همسرم که داشت نگاهم میکرد، گفت نفس بکش... فکر میکردم تا یک ثانیه دیگر مردیم چون بمبارانهای کور را در فیلمهای جنگ عراق هم دیدهایم. تصورم با صدای جنگنده این بود که فلهای بمب میریزد و میرود.» در همان روزها هم در گفتوگو با اطرافیانش میشنید که مثلا دیوار به دیوار خانه را زدند، شیشهها شکسته یا دیوار ترک برداشته و این ترس را در بسیاری از مردم دیده بود. «من هرگز آدم ۸ اسفند نمیشوم. آن زمان اینقدر جدی به وطن فکر نگاه نمیکردم. اگر اسم وطن را میآوردم شاید برایم یک چیز کلیشهای بود، اما ۹ اسفند به بعد، دیدم دارند وطنم را به زور جلوی چشمم از من میگیرند. شاید الان هم حرفم شعاری باشد ولی هیچ وقت تا این اندازه نگران وطنم نبودم. انگار میخواستم در خیابان داد بزنم این وطن را به شما نمیدهم. انگار میخواستم اسلحه دستم بگیرم و... متوجه شدم که چقدر طی این ۴۰ سالی که زندگی کردم سیاهنمایی شد که مثلا بگویند چقدر خاک بر سر هستیم و هیچی نداریم و اگر مثلا فقط یک حکومت برود ما خوشبخت میشویم. وقتی دیدم ایستادند، دفاع کردند و اینقدر موشک داشتیم که به کارمان آمد، خیلی غمگین شدم که ۴۰ سال از عمرم رفت و عدهای نگذاشتند طعم داشتن وطن را بچشم. هر بار میخواستم پای آن بایستم و به خاطر آن ذوق کنم یک انقلتی میآوردند که مثلا «نه این مال سپاه بوده، اگه فلان دارو را میساختیم و فلان دستاورد را داشتیم میگفتند این مال سپاه بوده، این الان اینقدر اختلاس شده و فلان.» دوست دارم بگویم ولم کنید میخواهم با چیزهایی که داشتیم و پیشرفتهایمان خوشحال باشم. یاد روزی افتادم که تیم ملی رفت جامجهانی و ما به قهر افتاده بودم. موجی ایجاد شده بود که مثلا نباید خوشحال باشیم در حالی که من ته دلم خیلی دوست داشتم ایران ببرد. فهمیدم چقدر از این موارد بازی بوده است. آدم سابق نمیشوم چون الان چشمم روی این است که حتی اگر کشور من دارو که هیچ، بتواند آب هویج داخلی تولید کند میگویم «آخیش دمشون گرم» و غمگین میشوم که قبلا اگر میخواستم روی این موضوع پافشاری کنم هزار تا انگ به من میخورد که این فلان است و بیسار.»
آمارها با تمام دقت و بیرحمیشان، شاید بتوانند تعداد واحدهای مسکونی تخریب شده را بشمارند یا مرز میان شهدا و مجروحان را مشخص کنند، اما هرگز نمیتوانند وزن آن سکوت پس از انفجار را اندازه بگیرند
جنگ خوب و بد نداریم
محمد، شهروند دیگری است که از سالها پیش کار فرهنگی میکند و به خاطر همین، مواجههاش با تاریخ و جنگ زیاد است، بنابراین قاعدتا از خیلی قبلتر و پیش از جنگ طرفدار جنگ نبوده و حالا هم بیشتر از گذشته ضد جنگ است. خانهاش در مرکز شهر و نزدیک دانشگاه جنگ است. روز اول جنگ، با تاخیر به محل کارش در امیرآباد رسیده بود که دود زیادی را دید و به نظرش آمد که جایی نزدیک به محل زندگیاش آتشسوزی اتفاق افتاده، اما بعد همکارانش گفتند که جنگ شروع شده است: «من نسبت به دوستانم احتمال کمتری میدادم که جنگ شود و تنها کاری که کرده بودم دانلود تعداد زیادی فیلم و سریال بود، چون میدانستم اگر جنگ شود، طبیعتا اینترنت هم قطع یا محدود میشود، دوراندیشیام در همین حد بود. وقتی جنگ شد، ترجیحم این بود که تهران باشم با اینکه خانواده شمال و در جای امنی بودند و محل کارم هم تقریبا تعطیل بود ولی حدود یک هفته برای عید دیدنی رفتم و برگشتم. ترجیح میدادم در دل ماجرا باشم تا اینکه از دور فکر کنم چه اتفاقی افتاده است. با اینکه خانه من به محدوده نظامی نزدیک بود، بودن در تهران، آرامش بیشتری برایم داشت. دوستانم را میدیدم و در آن روزها حتی مهمانی گرفتیم و دور هم جمع شدیم.» چون روز اول زمان حمله در ماشین بود صدای انفجارها را نشنیده بود، اما حدود یک هفته بعد زمانی که ساعت ۵ و نیم صبح، با سنگرشکن حمله سنگینی به پاستور شد، از خواب پرید: « انگار زلزله شدیدی پیش آمده بود و صدای جنگنده زیاد بود. خیلی ترسناک بود. چند بار دیگر هم چنین انفجارهایی بود که باعث شکستن شیشهها در خانه شد. این جنگ باعث شد بیشتر متوجه شوم که بسیار چیز مزخرفی است و جنگ خوب و بد نداریم. همه جنگها بد است و از کنترل خارج میشود.»
از آیندهای که هیچ چیز آن مشخص نبود ترسیدم
رضا جوانی حدود ۴۰ ساله و کارمند است که مانند بسیاری از مردم اسفند ماه شلوغی را در پیش داشت. صبح روز اول جنگ در محل کارش در حالی که روزه بود و در حال کار، ناگهان با سر و صدای همکارانش متوجه اتفاقی غیرعادی شد: «یک دفعه با صدای همکارانم که داد میزدند: «زدن، زدن» از جا پریدم. همه به پارکینگ ساختمان رفتیم و مدیرعامل هم آمد و گفت؛ کسانی که بچه دارند، میتوانند بروند.» با چند تن از همکارانش حرکت کرد و سر راه پسرش را هم از مدرسه برداشت. آن زمان ساعت حدود ۱۰ و نیم بود، اما خیابانها به قدری شلوغ بود که حدود ۴ ساعت و نیم ساعت بعد به خانه رسید. معلمها به بچهها گفته بودند که سورپرایز داریم و قرار است، زودتر از همیشه پدرها دنبالتان بیایند و به اردوی خانوادگی بروید، اما او به واسطه کار، ناچار بود در تمام طول شبانهروز آنلاین باشد، بنابراین بچهها ناخواسته زودتر از بقیه بچهها متوجه جنگ شدند.«با توجه به تهدیدهایی که بود از دو هفته قبل، هر شب با بچهها میخوابیدم، شاید این تنها ملاحظهای بود که انجام داده بودیم. شب اول جنگ شام خانه پدرم بودیم و وقتی به خانه برگشتیم، جلوی در متوجه خبر شهادت رهبری شدیم، چند همسایه در کوچه بودند و سر و صدا بود. آن زمان برای اولینبار از آیندهای که هیچ چیز آن مشخص نبود، ترسیدم. در نهایت خوابیدم و ساعت حوالی ۶ و ۷ صبح با من تماس گرفتند که آرم و لوگو و پروفایلهای کانالهای خبری مجموعه را سیاه کنیم. هیچوقت فکر نمیکردم از شنیدن چنین خبری گریه کنم، گیج و منگ شدم و انگار دنیا روی سرم آوار شده بود.» یک هفته تعطیلات رسمی را به هر نحوی از سر گذراندند و بعد دیگر کار و زندگی در جنگ تبدیل به یک روال شد و حتی روز آخر سال هم برای خرید ماهی و سبزه و تشکیلات سفره هفتسین با بچهها به بازار رفتند.«از قبل اخبار را چک میکردم و نگران شروع جنگ بودم، اما اینکه آب و نان و کنسرو و باک بنزین و وسایلی از این دست را ذخیره کنم، نه. هیچ کاری نکردم. فقط به اصرار همسرم روز دوم، سوم جنگ یک باکس آبمعدنی خریدیم که دستنخورده باقیمانده است. هیچکس نمیتواند سختی جنگ را تکذیب کند. سختترین تجربه من زمانی بود که گریه امانم را میبرید و به حمام و دستشویی پناه میبردم. تهران را هم ترک نکردم، چون تجربه خوشایندی از ترک تهران در جنگ ۱۲ روزه نداشتیم. یکی از نزدیکانمان هم (البته اقوام دور ولی دوست) در روزهای پایانی جنگ در همسایگی جایی که بمباران کرده بودند، شهید شد.» فعلا در حال تمرین تابآوری است و آنطور که میگوید، چند شب بچهها را بیرون برده و حس مردم در این شبها را دوست دارد و الان هم تقریبا هر شب ساعاتی را بیرون از خانه هستند: «یک عده از آدمها در این سالها تحت هر شرایطی و بدون هیچ ابهام و سوالی مطیع یک تفکر بودند و یک عده دیگر آنهایی که تحت هر شرایطی ساز مخالف نظام را کوک میکردند، اما عده زیادی از مردم دغدغه معاش و آینده را دارند با تعداد زیادی سوال و ابهام از ۸۸ و بنزین و مهسا و حتی دی ماه. من هم جزو همین اکثریت بوده و هستم، اما یکسری از مسائل را میشود با شکستن چارچوب فکری بهتر تحلیل کرد. به قول یکی از دوستانم این همه سال از مخفیگاههای رهبری حرف زدند، اما او را روی زمین به شهادت رساندند و خودشان در مخفیگاه پنهان شدند. به نظرم اینجا آدم باید بیدار شود و حتی سوالها و ابهامها را کنار بگذارد.»
طرف ایران هستم
همایون مرد جوان دیگری است که در ساعت صفر جنگ در حال رفتن به جلسه رسیدگی در مجتمع قضایی ارشاد بود. داشت به سمت خیابان قنبرزاده میپیچید که تلفنش زنگ خورد و متوجه حمله به ایران شد. سرش را سمت مصلی چرخاند و دود غلیظی را دید.« خودم را به دادگاه رساندم. ساعت 3۰: 10 وقت رسیدگی داشتم. قاضی خبر را شنیده بود و آمده بود توی سالن. گفت موضوع پروندهت چیه؟ گفتم شاکی رضایت محضری داده و آوردم اونو بهتون اعلام کنم. برگه را وسط پرونده گذاشت و گفت خوش آمدی. از ساعت 3۰: 10 تا 10: 15 در ترافیک بودم تا به چیتگر برسم. تهران را هم ترک نکرده بودم تا اینکه یک شب موج انفجار آنقدر شدید بود که خانه میلرزید، بخشی از دیوار ترک برداشت و مجبور شدم بروم شهرستان. جنگ هیچ تاثیری در زندگی من نداشت، من از اول طرف ایران بودم و الان هم طرف ایران هستم.»
معیشت مردم و از بین رفتن برخی زیرساختها آزاردهنده است
جنگ برای روشنک اینطور شروع شد. برای رفتن به یک مصاحبه کاری آماده شده بود و در انتظار اسنپ بود که پادگان سر خیابان آنها مورد هدف قرار گرفت. از خانه بیرون رفت تا از نزدیک صحنه را ببیند و به شعله و دودی که در هوا بود، خیره شد. تهران پر از ترافیک بود و ادارات هم تعطیل شد، بنابراین مسیر خود را تغییر داد و به کافه رفت و چند ساعتی همانجا ماند. مثل بسیاری از آدمها، جنگ را از قبل پیشبینی کرده بود و آن را با همکارانش در میان گذاشته بود: « صحبتها و اخبار ضد و نقیض و ناهماهنگی خیلی زیاد بود. در خیابانها ایستهای بازرسی بود به علاوه اینکه شفاف نبودن اخبار چندان خوشایند نبود. چند روز اول جنگ هم سفری چند روزه رفتم که از قبل برای آن برنامهریزی کرده بودم.» همزمان با جنگ شرایط کار خود و برخی دوستانش با مشکل روبهرو شد و برخی دوستانش دچار آسیب و خسارت مالی شدند. یکی از اقوامش بر اثر ایست قلبی ناشی از ترس سکته کرد و فوت شد.«اضطراب برخی اطرافیان در شرایط جنگ فقط باعث نگرانی بود و ذهنم را آشفته میکرد. تحلیلهایی که در مورد آینده کشور و حتی تغییر در سیاستها میشد را هم پیگیری میکردم.» معتقد است که تنها تاثیر این ۴۰ روز که بسیار آزاردهنده بود، دیدن اوضاع معیشتی مردم و از بین رفتن برخی زیرساختها بود.«جنگ بالذاته غیر از تلفات انسانی، خسارتهای زیادی را به همراه داشت که درست کردن آنها ممکن است حتی سالها زمان ببرد و این موضوع برای کشور ما ایران که روند برخی اصلاحات تا حد زیادی به کندی پیش میرود، خوشایند نیست.»
کاش اوضاع درست شود
مریم از دریچه دیگری البته به این جنگ نگاه میکند، اگر چه وضع مالی خوبی دارد، اما در این مدت از شدت فقری که در میان مردم بیشتر شده، حیرت کرده. فقر که همیشه بوده و او همیشه در تمام این سالها سعی کرده است در حد توان خود به آدمها کمک کند، اما بعد از جنگ، شرایط بدتر شده. پیامهایی که از آدمهای نیازمند برایش میرسد نشان میدهد و میگوید مگر چقدر میتوانم کمک کنم.«میگوید اگر کم هم باشد خواهش میکنیم کمک کنید. نمیدانم چه میشود ولی حیف ایران و ایرانی و ... حیف یک وجب خاک ایران اگر از دست برود. حیف جوانهایی که رفتهاند چه در جنگ و چه در اتفاقاتی که افتاد. مردم نباید روبهروی هم قرار میگرفتند که گرفتند... کاش اوضاع درست شود، ما هم لیاقت داریم زندگی کنیم.» او در حوالی خیابان نفت زندگی میکند و وقتی یکی از ساختمانهای این محدوده را بمباران کردند صحنههای بسیار تلخی را جلوی چشمانش دیده که هرگز آنها را فراموش نمیکند. «جوری با سنگرشکن زدند که همه خانههای روبهرو و پشت آن بهطور کامل تخریب شد و تمام شیشههای مغازهها و همه خانهها شکست و کلی هم آدم کشته شدند. یک روز هم خانه ویلایی کوچه روبهرویی ما را زدند و تمام خانههای داخل آن کوچه تخریب شد.» حالا هر روز که در محل از آن کوچهها و خیابان رد میشود غصهاش میگیرد و قلبش درد میکند، چون نه تنها محلهشان شبیه ویرانه شده که کنار یکی از ساختمانها، یک ساختمان نیمه کاره با تعدادی کارگر در حال کار در آنجا بوده است که بسیاری از آنها جان خود را از دست دادهاند: «ساختمانهای دیگری هم بودند که نگهبان داشتند و با آن میزان از تخریب، آنها هم صد درصد از دنیا رفتهاند. روبهروی آن هم یک ساختمان سه طبقه بود که کاملا تخریب شد. هنوز هم آنجا را بستهاند . خانه ما هم که دو کوچه بالاتر است، به صورت وحشتناکی لرزید، اما شیشههایمان سالم بود. یکی از همسایهها به قدری ترسیده است که هنوز وقتی با او تماس میگیرم، گریه میکند. میگوید خانه ما کاملا روشن شد و تمام شیشهها ترکید. هنوز باور نمیکند چنین شبی را از سر گذرانده باشد. در همسایگی ما پیرمردی کنار شیشه بود که خرد شده و پایش را مورد آسیب شدیدی قرار داده و تعداد زیادی هم بخیه خورده است. جنگ خیلی بد است، اصلا شوخی ندارد و در لحظه ممکن است هر اتفاقی بیفتد.»
آمارها با تمام دقت و بیرحمیشان، شاید بتوانند تعداد واحدهای مسکونی تخریب شده را بشمارند یا مرز میان شهدا و مجروحان را مشخص کنند، اما هرگز نمیتوانند وزن آن سکوت پس از انفجار را اندازه بگیرند. عدد جانباختگان، تنها یک عدد در گزارشهای رسمی نیست؛ هر کدام از اینها، یک داستان ناتمام، یک خانه خالی و یک جای خالی در قلب یک خانواده است. جنگی که از نهم اسفند آغاز شد، با تمام زخمهای جانی و مالی که بر پیکره ایران نشاند، میراثی از «تغییر» به جای گذاشت. میراثی که در نگاه رنگپریده کارمندان در خیابان، در ترس کودکان و در شکسته شدن باورهای آدمهایی که دیگر «آن آدمهای سابق» نیستند، خودنمایی میکند. جنگ تمام شد، اما آنچه در درون مردم گذشت، شاید هرگز پایان نیابد.
اصولا جنگ نعمت است از انباشت ثروت در دست تعدادی جلوگیری می کند و موجب رونق وتحول اقتصادی شده وگردش ثروت و سرمایه را درجامعه سبب می شود مثلا قبل از جنگ چهل روزه صنایع شیشه و نصاب ها در رکود بودند الحمدالله با توجه به شرایط جنگی ونعمت جنگ چند صد میلیون متر شیشه بفروش رفته و کارگران عزیز نصاب ما در شرایط رونق شغلی هستند البته جای تقدیر وشکر گزاری از نعمات موجود است
خدارو شکر که از داشتن عقل هم بی بهرهای.
بهتره جمهوری اسلامی به کسانی که بیکار هستند پول خوب دهد تا در خیابانها به جای کارت خواب پرچم خوابی کنند
لعنت بر جبر جعرافیا
متاسفانه جامعه داره چند تیکه تر از قبل میشه. دلال ها روز به روز ثروتمندتر.
اینها همش دروغه ما مردم ایران هر روز صبح خاویار و نهار صد کیلو گوشت میخوریم و کلا هر چی که بخواد مارو تغییر بده دروغ چون نا اصلا نوکر چین نیستیم
الان باز 4 تا علاف اینستاباز میان مینویسن اینترنتو وصل کنید ! اینجوری هم مینویسن بیشترشون : اینترنت وصل کنید !
جواب به۱۳:۱۴: اینترنت یه نیاز جدی در این زندگی مردن هست. انیستابازی و فریلنسری و ترید و هرزار تا کار دیگه حق همه ی مردم جهان هست.خیلی ها به واسطه نبود اینترنت کارشون رسیده به بدخبتی و کارتنخوابی.
البته سواد تو نمیرسه خیلی خودت رو درگیر نت نکن, همون ایتا و فارسنیوز کافیه واست.
ناشناس دوم هرچی فکر کردم حرفت به کنایه شبیه نیست/ و ضرب المثل کافر همه را به کیش خود پندارد به دردت میخوره ..... کسانی که مثل حرف تو فکر میکنند همینقدر شعور ندارند که اینترنت بخشی از زندگی هست و اینستا بخشی از اینترنت
تو چقدر بدبختی که مصرف نت تو محدود به اینستا بوده تو عصر ارتباطات. الان هشتاد روزه خیلیا صورت بچههاشونو ندیدن.
خارج از ایران حتی نمیتونن با داخل تماس بگیرن.
کسب و کارها فقط فروش اینستایی نیست که در جای خودش کسب و کار مهمی هست، پروژههای زیادی با نت هست، خیلی از نرم افزارها از کار افتاده
ارتباطات تجاری مختل شده، حق مسلم مردم شده کانفیگ خدا تومن که مطمئنم نود درصد مردم نمیتونن فکرشو بکنن، خیلیا فقط برای ارسال یه کامنت تا مرز میرفتن چون کانفیگ هم نبود.
خلاصه برای مغز کوچیکت متاسفم
میگو هم بخور خاصیت داره، میوه های استوایی هم زیاد بخور.
چرا توجیه میکنید اینترنت فقط واسه کار برای این افراد ، اصلا دوست دارم برم اینستاگرم اسکرول کنم واسه دلم ، برم یوتیوب محتوای مورد علاقه ام رو ببینم ، سگ کی باشید که بخوایید خط و مش واسه دیدن ما تعیین کنسد
این آقا خودفروخته نیست. حاظر هست در بدبختی زندگی کند ولی مال مفت نخورد. پول نگیرد بیاد خیابون.
قرن ۲۱
پرچم سفید
امتحان
ویرانی
قرن ۲۱
کارتن خوابی
غزه
تمدن۷۰۰۰
اعراب
بیابان
ثروت
تخصص
تعصب
قرن۲۱
دانشمندان
کافران
استیون هاوکینگ
جنگ با بلندگو
خیانت به علم
قرن۲۱
ول
قیافه گرفتن
بدون عقل
اعضای یکدیگر
قتل یک نفر قتل همه بشر
اتم
باسلام.به نظرم،باید بگوییم که تاجران و بزرگان بازار و اتاق های اصناف و اتاق های بازرگانی که یکی از آنها را می دیدیم،می گفت که چیزی که برای همه است،به هیچ وجه نباید به آن فکر کرد و استرس اش را داشت.باتشکر
مگه شما نبودید گفتید عمو ترامپ و عمو بی بی حمله کنن؟
درسته اوضاع خوب نبود، اما پتروشیمی و کارخانه فولادو کلی کارخانه داشتن کار می کردن با هزاران نفر کارگر که اونجا کار می کردن
ویرانی کشور و جنگ راه حل مشکلات این مردم نیست
آره وجود امثال شما حتما راه حله.
بس کنید بذارید به درد خودمون بمیریم
منظورت از "شما" یعنی کی؟ مگه هر کی منتقد وضعیت باشه از ترامپ دعوت کرده بیاد کشور رو بمباران کنه؟ مگه انتقاد به فساد و رانت و تبعیض و دزدی از بیت المال به معنی دعوت از دشمنه؟ شما عقده دیگری از چیز دیگری داری که اتهامات و برچسبهای کلیشه ای به هر کسی که نظر متفاوت داره میزنی.
تو انقدر ابلهی که هنوز نفهمیدی کشیدن دندان خراب درد و خون ریزی زیادی داره میگی بزار باشه مسکن میخورم ولش کن !!
بابیانات مبسوط و جالب شما موافقم سران ومسئولان دلسوز و خدوم کشور که عمری برای اعتلا و پیشرفت کشور زحمتها کشیدند ورنجها بردند بارها متذکر شدند که ای عزیزان ای عزیز دل برادر اعتراض بکنید گلایه بکنید اما اغتشاش نکنید خلاصه ما مسئولان هم فقط بفکر شما عزیزان هستیم حتی با اینکه بازنشسته شدیم و عمری وسنی از ما گذشته اما این حس وطن دوستی و خدمت به مردم و تکلیف اسلامی در مقابل مردم مانع از آن می شود که این میز خدمت را رها کنیم اما تعدادی گوش نکردند
وانتی خودتو نزن به اون راه
میشه بفرمایی راه حل مشکلات چیه اقای تحلیلگر؟؟
مورچه خوار عزیز راه حل مشکلات ازدیاد و تولید وموالید هرچه بیشتر مورچه ها است
متاسفانه هنوز یه عده ای این صحبتهای شما رو نمیفهمند و فقط برچسب میزنن به کسی که این صحبتها رو میکنه عجیب مردمی هستیم عجیب🥺
همین دیگه، گل گفتی چون حمله نمیکنن وضع اینه. اگه جا مذاکره حمله کنند و شما هم تا آخرین قطره خون ایستادگی کنید همه چی حل میشه.
بعد مردم مگه سیاست کلی خارجی یا پای میز مذاکره نشسته بودن که شما میندازیش گردن مردم ، نکته بعدی اگر مردم نمی خواستن حمله رو باید تلفن رو برمیداشتن زنگ میزدن سنتکام یا کاخ سفید ؟
عقل چیزیه که تو و هم پیاله هات ازش محرومین، ترامپ منتظر درخواست بود بزنه! خل وضع کودن
آنوقت یک سری نادان یا مغرض از ادامه جنگ تا پیروزی نهاییی صحبت می کنند بدون آنکه این پیروزی قابل دسترس را تعرف کنند.
کارتون خوابی جزو موارد رسیدن به قله هاست .
شهروند محترم شما میتونی هر شب با پرچم گردانی و شعار دادن غصه هاتو فراموش کنی و به زندگی بهتر بیاندیشی.
باید ببینیم نظر حسین شریعتمداری چیه
فاصله منزل ما تل انبار نفت شهران حدود 400 متر هستش...توی جنگ 12 روزه یکبار مورد اصابت قرار گرفت و اینبار تقریبا نابود شد!!!! تمام فکرم این بود که اگه من جنگ 8 ساله ایران و عراق رو دیدم عوضش بچم اون تجربه تلخ رو نمیبینه!!!! ولی اون شب که انبار نفت شهران رو زد از لرزش دست و پا و اوج ترس همسر و بچم واقعا شرمنده شدم!!!! با تمام عشق و ارادتی که به این اب و خاک دارم به خودم گفتم چرا اقدام نکردم برای مهاجرت که این روزهای تلخ رو همسر و بچم تجربه نکنن...
اگر یک سوم حقوق همسرم کم کنند ولی بدونم که به هموطنم میرسه با وجود دو تا بچه محصل و در سن رشد به خداوندی خدا راضی هستم فقط هموطنم بخوره
جواب: A51
سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ ۱۲:۲۷:۰۲
والااا ۴۷ ساله طبل جنگ را شماها میکوبیند تلاویو را با خاک یکسان میکنیم کاخ سفید را حسینیه میکونیم و....
۷ اکتبر را رقم زدین و هزاران هزارن کار دیگررر ....
آنهائی که در جنگ متحمل خسارت مستقیم شدند خدا به دادشان برسه ولی حتی آنهائی که دور از ویرانی بودند با بیکاری و گرانیهای عجیب و غریبی مواجه شدند که حتی در خواب هم نمی دیدند ! الان حتی نمیشه حدااقل های زندگی را تامین کرد و اگر بیماری داشته باشید علی الخصوص از نوع خاص آن دیگر از خدا هم کار زیادی بر نمیاد ! زندگی همش خورد و خوراک نیست ولی همین هم داره از دسترس خارج میشه ! بقول زاپاتا در فیلمی به همین مضمون به رئیس جمهور گفت ما نان خود را با آرد درست می کنیم نه صبر !! شکم گرسنه صبر سرش نمیشه .
ماکه قبل جنگ هم با حقوق وزارت کاربدبخت ونابودبودیم
والان هم
باقطع اینترنت کاملابدبخت شدیم
بیکاری وگرونی نابودمان کرد
اینا همش حرف دشمن هست مردم ایران از زندگی شاد و معمولی برخوردار هستن قدرت خرید بالاست که هر جوان ایرانی تو بیست سالگی خونه و ماشين داره ، دوسال کارگری کنه میتونه خونه و وسایل خونه رو با هم بخره اکثر مردم خودروی لوکس خارجی سوار هستن ، سن امید به زندگی به ۹۲ سال رسیده چیزی نمانده به سوئیس برسیم ، اینجانب حسین شریعتمداری هستم روزنامه کیهان
فقط برای بچه ها ناراحت بودم که میلرزیدن وهرکارمیکردم اظطرابشون کم نمیشد خودمون تاثیرات جنگ عراق رو داشتیم حالا نوبت بچه ها مونه؟
خدا به دادمون برسه
دیگه مهمونی گرفتن و مهمونی رفتن بای بای
دیگه چوج زدن سالی یکبار بای بای دیگه با یار قدم زدن دست در دست به صرف بستنی خوردن بای بای دیگه پول کشیدن دندان که درد میکنه کشیدنش بای بای دیگه تولد گرفتن واس عزیزی بای بای فقط بدو بدو واس زنده موندن های های دیگه همه اعضای خانه سگدو بزنن تا امورات نیم بند بگذره های های ای زندگی سلام ای غزه سلام
سللللللام و این حکایت سرررری دررراززز دارررد
یه روت کانال انجام دادم هنوز پروتزش مونده، ۱۸ میلیون پول دادم. باورم نمیشه خیلی پوله.
خیلی معلوم میشد اگه میکشیدمش.
با سلام هر جنگی زیربناش اقتصاد هست اگر اقتصادتون خوبه چرا بانکها و قیمتها این همه به مردم فشار میارن اگرم اقتصاد خرابه تسلیم بهترین راه هست اگه دوباره جنگ بشه مسئولین تصمیم گیر که چیزی از ارزششون کم نمیشه فقط به مردم فشار بیشتر میاد حرفمو بزنی میشی زد انقلاب آقای مسئول تصمیم رو شما میگیرید تاوانش رو مردم میدن
امروز پیامک تبلیغاتی اومد که: اگه بچه دار بشی،اسم بچه تو چی میزاری،برامون ارسال کن
درسته که میگن اب و برق و انرژی و مواد غذای و شغل و امکانات برای جمعیت فعلی کمه و مرتب بهمون هشدار میدن صرفه جویی کنید و ممکنه تموم بشه
اما کسانی قدرت رو گرفتن که بفکر بچه دار شدن و افزایش جمعیت و قدرتمندتر شدن تودشون هستند و مهم نیست که چی کمه و چجوری زندگی کنیم،،فقط بچه و جمعیت میخوان
تمدن ایران نیاز به جمعیت داره باید نسلی بمونه که بگن این ایرانی
اما بچه فقط با این شرایط ذهنی والدین و اقتصاد ضعیف فقط یکی
چند روز پیش خبر فوری قسمتحوادث ماجرای پدری که نوزاد ۴۰ روزه اش با ماهیتابه کشته بود شرح داد
خیلی ناراحت کننده بود خواستم بگم اونایی که توان ذهنی و اقتصادی دارند بچه دار بشن و بچه به سرپرستی بگیرند وگرنه امثال اون پدر روانی بخاطر یارانه مرتب نسل فقیر مالی و فرهنگی زیاد میکنند
بهترین راه اینه جلوی تندروهای جنگ طلب گرفته شود و توافق مناسب صورت بگیرد و تحریم هابرداشته شود
جنگ طلب که اونایی بودن که از آمریکا درخواست حمله میکردن و وقتی آمریکا حمله کردن شادی کردن
ناشناس دوم اتفاقا جنگ طلب کسایی هستن که ۴۷ سال مرگ بر اسرائیل و آمریکا گفتن
جنگ طلب کسایی هستن که میخوان اسرائیل رو نابود کنن و کاخ سفید رو حسنیه
جنگ طلب کسایی هستن که ۴۷ سال پول نفت مملکت رو خرج خرابکاری نیابتی ها توی یمن و سوریه و لبنان و فلسطین و عراق و افغانستان و...کردن
ما ایرانی ها همیشه ذخیره طلا در منزل داریم من تبریزی هستم و ساکن تبریز و در حدود ۱۲۰ گرم طلا دارم تازه من متوسط هستم از لحاظ درآمدی و تا یکسال حداقل مشکلی ندارم و میخواهم انتقام رهبر و امام شهیدمان از اسرائیل گرفته شود
اصلا چه ربطی داشت بگی تبریزی هستی؟؟
میدونی چرا، چون تو تبریزی نیستی، اینطوری گفتی که مردم بیان به تبریزی ها فحش بدن. مردم گول اینو نخورید.
آفرین به ناشناس دوم👏👏
از طرف تمام تبریزی ها:پوخ یمه
چه گزارش خوبی، امیدوارم بیشتر حرف دل مردم منتشر بشه، قطعا هیچ ایرانی دلش نمیخواد کشورش مورد تهاجم باشه و ویران بشه، امیدوارم مسئولین به حال این مردم فکری کنند واقعا تورم وحشتناکه
باید به همدیگه کمک کنیم باید خودمون به خودمون رحم کنیم خدایا خودت به ملت مظلوم ایران کمک کن.
دینام کولر 1/2 -130/000/000 ریال
ما ملت شریف ایران شکست را پذیرفتیم کارتون پیدا نمیشود
۴۷ ساله دارن تبلیغ می کنن تا مردم رو دچار خودتحقیری کنن هرگز به تاریخ ۸ اسفند برنمی گردیم وقتی به وطنمون حمله کردن دیوار دروغ هاشون فرو ریخت همه شون فرار کردن با پولهاووووو اما در کنار خانواده هاشون در خونه های خودشون شهید شدن وووو دروغ چرا وقتی موشک های ایران به طرفشون روانه شد احساس غرور کردم هر چند جرات بیانش رو نداشتم چون در کنارم بازم دلشون رو به دشمن خارجی خوش کرده بودن هر چن زبانم مو درآورد از اینکه دختر عزیزم پسرم شما سنتون کمه تجربه ندارید اونا دنبال منافع خودشون هستن قبل ۹ اسفند کلی دغدغه داشتم که براشون برنامه ریزی می کردم اما الان فقط یک دغدغه دارم پیروزی و سربلندی وطنم ایران و شکست اونایی که به خونه مون ایران حمله کردن تا در تاریخ ثبت بشه و بخودشون جرات ندن هر وقت خواستن به کشوری حمله کنن
47 سال همش دشمن دشمن کردین و دشمن ساختین و حالا به کسانی که در فقر و فلاکت گیر کردن دری وری میگین . شکم سیر از گشنه خبر نداره . شما چی میفهمین که بیکاری یعنی چی ؟ درآمد نداشته باشی دیگه هیچ چیزی برات مهم نیست . یه پوچی به تمام معنا .
داداش اصلا از قیمت کارتون خبر داری!؟
نزدیک های قله آب و هواش اینطوریه، البته اون خدا نیامرز رفت و تپه ای سالم نذاشت
هم از داخل هم بیرون گازانبری تحت فشاریم
لیدوکائین، مقاومت، وطن
🔥 قله ها
به قله رسیدیم
فقط در قله نه غذا هست نه خونه نه پول و نه هیچی
ما ک کافه های پر میبینیم ک لاته سیصد هزاری میخورن همه هم نت دارن
نه به ایران رحم کردید نه به مردمش نه حتی به اسلام، آدم های با ایمان و آزاده نسل قبل گوشه زندان پوسیدند؛ اینهایی سر هر میدان ایستادن نه سوادی دارند و نه نیازی به ان. تصورشان از کسانیکه با اینترنت کار دارند یک مشت علاف هست. همینجا تولید نسل و ما رو بدبخت ترمیکنند