امیرسلیم نوش آفرین را که دزدید، سی و نه روز اسب تاخت. روز چهلم رسید سر چشمهای. از اسب پیاده شد و نوش آفرین را که هنوز…
رخ ملک ابراهیم را سوار کرد و به هوا رفت. بعد از ده روز شاهزاده را گذاشت بالای کوهی و گفت که نگاه کن. ملک ابراهیم نگاه…
از آن طرف، نوش آفرین به هوش آمد و خودش را تو قصری میان دریا دید. اسباب و اثاث شاهانه تو قصر بود، اما هرچه چشم گرداند،…
نوش آفرین تا او را دید، دستور داد مجلس را آماده کنند. بعد بقچهای آورد و به او گفت که باید لباس شبروی را بیرون بیاورد.…
ملک ابراهیم و خان محمد آن شب پیش حمید ماندند و فردا سوار شدند و حرکت کردند به طرف دمشق. نزدیک شهر که رسیدند، ملک…
در زمانهای قدیم، در دمشق پادشاهی بود عادل و دادگر که از مال دنیا همه چیز داشت، اما اجاقش کور بود و از اولاد بینصیب…
در روزگاران پیشین در شهر یزد پیلهورى زندگى مىکرد. پس از مدتى زن پیلهور پسرى زائید. اسم او را گذاشتند بهرام. بهرام…
پادشاهى بود که بچهدار نمىشد. روزى درویشى به در خانهٔ پادشاه آمد و سیبى به او داد و گفت: نیمى از سیب را خودت بخور و…
پسر درویش سى و پنج روز براى چوپان کار کرد و چوپان که دلش براى او مىسوخت، گوسفندهائى که لازم داشت را به او داد با چهل…
پسر درویش که برای بار جندم از دختر پادشاه فریب خورده بود، بیچاره و درمانده روانهٔ خانه شد. مادر، صداى داد و قال و شیون…