بررسی فرم و محتوا در فیلمهای سالهای اخیر سینمای ایران
سینمای بدون مولف؛ تولید است نه هنر
سینمای ایران چند سالی است که در ظاهر پررونق و در باطن تهی است. پردههای اکران پر است از شوخیهای جنسیتی، لطیفههای دستدومِ فضای مجازی، مردانی که بهضرورت گیشه در نقش زن ظاهر میشوند و سکانسهای رقص و آوازی که از نظر شمار و بسامد از فیلمفارسیهای دهه چهل هم پیشی گرفته است. آنچه در آن زمان نشانه سقوط فرهنگی بود، امروز با بودجهای بزرگتر، فناوری بهتر و تبلیغاتی گستردهتر بازتولید میشود و نامی تازه دارد: «سلیقه مخاطب».
این عبارت به سپر دفاعی هر اثری بدل شده است. تهیهکننده میگوید مخاطب این را میخواهد؛ فروش گواه درستی انتخاب است و بازگشت سرمایه، آخرین حرف را میزند. اما این استدلال بر دو پیشفرض پنهان تکیه دارد که هر دو محل پرسش هستند. نخست آنکه سلیقه مخاطب امری طبیعی و ثابت است و کسی آن را نساخته است. دوم آنکه هنر بنگاهی اقتصادی بیش نیست و کارنامهاش را باید با ترازنامه سنجید. این نوشته میکوشد پس از بررسی محتوا و فرم، به هر دو پیشفرض پاسخ دهد.
محتوا: ابتذالِ بدنه، اعتراضِ ویترینی
سینمای بدنه و جریان غالب تکلیفش روشن است: کمدیهایی که خنده را از تحقیر زن، تمسخر بدن و بازگویی جُکها و میمهای دست به دستشده میگیرند. در این فیلمها جهان نه ساخته میشود و نه تحلیل؛ تنها تکرار میشود. مساله فقط اخلاقی نیست، ساختاری است. وقتی فیلمنامه از تجربه زیسته و ادبیات تغذیه نمیکند و از فضای مجازی وام میگیرد، سینما به آینه دومِ آن بدل میشود: چیزی را که پیشتر روی صفحه گوشی دیدهایم، اینبار روی پردهای بزرگتر و با بلیتی گرانتر میبینیم.
انتظار میرفت سینمای مستقل و معترض که خود را در برابر این جریان تعریف میکند، تعادل را برگرداند. اما بخش بزرگی از این جریان نیز در همان منطق میچرخد. عبور از خطوط قرمز در این آثار اغلب به یک حرکت نمایشی فروکاسته شده است؛ نمایشِ عبور، نه شناخت آنچه از آن عبور میکنند.
اعتراض در سطحِ ماجرا میماند و به نماد، شعار و تصویری جسورانه بسنده میکند، بیآنکه به لایههای جامعهشناختی راه یابد: ساز و کار قدرت، مناسبات طبقاتی، فرسایش اعتماد، روزمرگی خشونت. فیلمِ معترضِ بیعمق به کالایی میماند که «ممنوعبودن» برند آن شده است.
حاصل آنکه سینمای رئالیستی، اجتماعی و اندیشهورز که روزگاری مخاطب و جایگاه خود را داشت، امروز عملا غایب است؛ نه چون مخاطبی برایش نمانده، بلکه چون کسی آن را نمیسازد.
فرم: زیبایی بیزبان
اگر ضعف محتوا را بتوان تا حدی به محدودیتها نسبت داد، فرم چنین عذری ندارد. جدا از سطحیبودن مضمون، فرم نیز از میان رفته است. هر دو گونه سینمای امروز، چه بدنه و چه مستقل، به یک شیوه تصویری رسیدهاند: نورپردازی صیقلی، رنگبندی هماهنگ، قابهایی شیک و ویترینی که بیشتر به تیزر شبیهاند تا به فیلم. تصویر زیباست، اما چیزی نمیگوید.
زبان سینمایی یعنی انتخاب: اندازه نما، حرکت دوربین، ریتم برش، نسبت صدا با تصویر، بهرهگیری از فضای خالی و سکوت. هر انتخاب باید پاسخی به پرسشی در دل روایت باشد. در بسیاری از آثار امروز این انتخابها جای خود را به قواعد تبلیغ دادهاند؛ جذابیت هست و خلاقیت بصری نیست. تصویر وظیفه خود را فراموش کرده است: نه روایت میکند، نه میاندیشد؛ فقط میدرخشد.
با رفتن زبان، مولف نیز میرود. نگاه مولف یعنی جهانبینی یک نفر که در شکل بروز میکند، همان چیزی که فیلم یک فیلمساز را از دیگری متمایز میکرد. امروز اگر نام فیلمساز را از تیتراژبرداریم، جز در موارد انگشتشمار نمیتوان او را از روی اثر تشخیص داد. سینما بدون مولف، تولید است، نه هنر.
«سلیقه مخاطب»؛ استدلالی که خود را نقض میکند
همه دستاندرکاران، با هر گرایشی، بر یک جمله توافق دارند: این سلیقه مخاطب است و جواب داده است. دو نکته در برابر این جمله میایستد. نخست، سلیقه را چه کسی میسازد؟ سلیقه چیزی نیست که از آسمان بیاید؛ حاصل عرضه، عادت و آموزش است. مخاطب آنچه میپسندد که بارها به او نشان دادهاند. هنرمند یکی از سازندگان این سلیقه است و نمیتواند خود را فقط مصرفکننده آن بداند. رسالت او بالاکشیدن سطح مخاطب است، نه همسطحماندن با او. تاریخ سینمای ایران نیز خلاف ادعای رایج را نشان میدهد. در دورههای طلایی دهه ۵۰ و ۷۰، هنگامی که عرصه برای سینمای اندیشهورز باز بود، ثابت شد که مخاطب آثار پرسشبرانگیز را میپذیرد و با آن همراه میشود. ظرفیتِ مخاطب را نباید کم برآورد؛ آنکه کم برآورد میشود، معمولا خودِ عرضه است. منطق «سلیقه مخاطب» به دوری باطل میماند: عرضه مبتذل، سلیقه مبتذل میسازد و سلیقه مبتذل، توجیهِ عرضه مبتذلِ بعدی میشود. هر بار که اثری جدی ساخته نمیشود، نتیجه میگیریم مخاطبی برایش نیست و هر بار که چنین نتیجهای میگیریم، ساختهنشدنِ بعدی موجهتر میشود. تقاضا را نباید با عادت اشتباه گرفت. آنچه در گیشه میبینیم گاه تقاضا نیست، بازتاب عادتی است که خود صنعت ساخته است.
سینما، زیرساختِ فرهنگی
نکته دوم آنکه هنر نباید صرفا سرمایه تولید کند. کشورها برای راه، برق و آب هزینه میکنند بیآنکه از هر کیلومتر آسفالت سود فوری بخواهند، چون میدانند اقتصاد بر آنها سوار است. فرهنگ نیز زیرساخت است و هنرِ هر کشور، بهویژه سینما باید مانند دیگر زیرساختها از محل هزینه عمومی تامین شود تا فرهنگ ساخته شود و سلیقه و فهم مخاطب ارتقا یابد. بازار آزاد این کار را خودبهخود انجام نمیدهد، زیرا سرمایه کوتاهمدت میاندیشد و ارتقای سلیقه پروژهای بلندمدت است. اینجاست که سیاستگذاری معنا مییابد: صندوقهای حمایت از آثار پرمخاطره، آموزش سواد تصویری از مدرسه، سالنهای هنروتجربه که گیشه را معیار بقا نمیدانند و نقدی که از بازار مستقل باشد. نبودِ این سرمایهگذاری هزینهای پنهان دارد: نسلی که زبان تصویر را نیاموخته و فهم انتقادیاش تضعیف شده است. بازگشت سرمایه میتواند معیار تهیهکننده باشد، اما معیار سینما نیست. پرسش بنیادین درباره هر فیلم این نیست که چقدر فروخت؛ این است که از مخاطبش چه ساخت. سینمایی که فقط سلیقه موجود را بازتاب دهد، آینهای است که هر روز چهرهای فرسودهتر نشان میدهد. سینمایی که ارزش خود را بشناسد، پنجرهای میگشاید و مخاطب را به نگاهی تازه دعوت میکند.