روایت روزنامه شرق از ۲ جان‌باخته ناآرامی های دی‌ماه در چهلمین روز از دست رفتن‌شان/ داستان رها و آرمین، جوانان ۲۳ و ۲۴ ساله؛ ۴۰ روز بعد از پرکشیدنشان

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق، 40 روز از وقتی که خبر را دادند، جنازه کفن‌پیچ را بالای سرشان گرفتند و عزیزشان را به خاک سپردند، گذشته است. اغلب جوان بودند. دختران و پسرانی که بوی تازگی داشتند، لب‌های‌شان سرخ بود و صورت‌شان غنچه‌ای شکفته. در چهلمین روز، از میان هزاران کشته و چندین هزار داغدار به سوگ نشسته، دو نفر روایت شدند؛ رها و آرمین. جوانان ۲۳ و ۲۴ساله. از میان آنها که می‌شناختیم و در دسترس بودند، یا توان صحبت نداشتند یا از پیامدهای گفت‌وگو با رسانه نگران بودند.

روایت روزنامه شرق از ۲ جان‌باخته ناآرامی های دی‌ماه در چهلمین روز از دست رفتن‌شان/ داستان رها و آرمین، جوانان ۲۳ و ۲۴ ساله؛ ۴۰ روز بعد از پرکشیدنشان

روزنامه شرق نوشت: روایت اول برای «رها بهلولی‌پور» است. بهلولی با فتحه؛ برگرفته از نام طایفه‌‌ای قشقایی. نام شناسنامه‌ای رها، زهراست. او اما رهایی را برای خود انتخاب کرد و در آخر هم با رنگی که دوست داشت، یعنی سبز، روی سنگ مزارش قرار گرفت. دختری ۲۳ساله که رؤیاهایش را با خود به زیر خاک برد. دایی، «محسن جنگجو» است؛ مردی که از روز اول در جریان وضعیت خواهرزاده‌اش بود و از پشت تلفن چندین بار بغض راه گلویش را می‌بندد. مرد، میانسال به نظر می‌رسد و پر‌جرئت. او می‌خواهد نامش هم در گزارش نوشته شود؛ خلاف آنچه بیشتر  خانواده‌ها می‌خواهند.

رها متولد سال ۸۱ است. ۳۰ آذرماه سال بعد‌ باید ورودش به ۲۴سالگی را جشن می‌گرفت، اما از او سنگ مزاری در آرامستان فیروزآباد فارس باقی مانده است؛ جایی که تنها ۵۰۰ متر با خانه پدری‌اش فاصله دارد و آخرین باری که برای دیدنش رفتند، دیدند روی «جاویدنام»ی که بالای سنگش نوشته شده است، به قصد پاک‌کردن و محوشدن، رنگ پاشیده شده. مادر هر روز به دخترش سر می‌زند تا کسی درِ خانه‌اش را خراب نکند؛ مادری که ۴۰ روز است شیون می‌کند و اقوام‌ نگران از دست رفتنش هستند. روایت آنها سنگین است.

«رها»، دانشجوی ترم سوم زبان ایتالیایی دانشگاه تهران بود، ورودی مهر ۱۴۰۳. اهل فیروزآباد فارس. او کلاس‌های فیلم‌نامه‌نویسی‌ ثبت‌نام کرده بود و رؤیایی در سر داشت. نوزدهم دی‌ماه ساعت 7:10 شب همراه با دوستانش از خوابگاهش در خیابان انقلاب بیرون می‌رود. آن‌طور که دایی شنیده، آنها یک گروه پنج، شش‌نفره بودند که قرار بود به سمت خانه یکی از دوستان‌شان بروند، چون احساس کرده بودند محیط خوابگاه امن نیست. آنها در پیاده‌راه خیابان فاطمی حرکت می‌کردند که ناگهان به سمت رها شلیک شد. آنچه به او برخورد کرد، از فاصله نزدیک بود. دوستان او را سوار موتوری می‌کنند و به نزدیک‌ترین بیمارستان که مهر است، می‌رسانند، اما گلوله به قلب، شش و کلیه‌ها اصابت کرده بود و در نهایت ساعت 8:30 شب نوزدهم دی‌ماه جانش را از دست می‌دهد. خانواده تا ساعت چهار صبح از او بی‌خبر ماند. بامداد شنبه به خاله رها تلفن می‌کنند و خبر می‌دهند. دایی و سایر اعضای خانواده مادری هم باخبر می‌شوند. صبح به پدر رها خبر می‌دهند، «طاهره» مادر رها اما بی‌خبر مانده بود. او مدام با تلفن همراه دخترش تماس می‌گرفت و جوابی نمی‌گرفت. فهمیده بود بلایی سر دخترش آمده است. شنبه صبح پدر و عموی رها به تهران می‌رسند و ساعت شش بعدازظهر متوجه می‌شوند چه اتفاقی برای دخترشان افتاده. آن طرف در شیراز، اقوام به سمت خانه پدری رها در فیروزآباد حرکت می‌کنند و وقتی مقابل خانه می‌رسند، مادر دیگر دانسته بود که باید رخت عزا به تن کند. دایی می‌گوید که خانواده خواهرش، وضعیت اقتصادی چندانی ندارند، از متوسط به پایین هستند. پدر، برای راه‌آهن شیراز-بوشهر کار می‌کند و به‌سختی دخترشان را برای ورود به دانشگاه آماده کرده بودند. رها برادری ۲۵ساله هم دارد که از روز واقعه تاکنون شرایط روحی نگران‌‌کننده‌ای دارد و چندین نفر مراقبش هستند.

تحویل پیکر رها سه روز طول می‌کشد و در نهایت ساعت یک بامداد روز سه‌شنبه پیکر به فیروزآباد می‌رسد. برنامه آنها برای خاکسپاری ساعت 2:30 ظهر بود که بنا بر ملاحظات مقامات، ساعت هشت صبح شروع کردند و ساعت 10:30 تمام کردند. صبح سه‌شنبه روی شناسنامه رها، مهر فوتی نشست. دایی می‌گوید با اینکه اینترنت قطع بود اما خیلی‌ها در مراسم شرکت کرده بودند. «رها» به رنگ سبز علاقه داشت و نامش را روی سنگ قبر سبز نوشتند و عنوانش شد «جاویدنام». برای حکاکی روی سنگ، با نوشتن این واژه مخالفت شد، سنگ‌تراش زیر بار نمی‌رفت اما آنها شخصی را پیدا کردند که این عنوان را بنویسد‌.

کسی به شما توضیحی درباره مرگ رها داد؟

همان چیزی که به همه گفتند؛ تروریست‌ها آمدند و کشتند و کشته‌سازی کردند. کسی توضیح بیشتری‌ نداد.

دایی می‌گوید ‌به او تیرهای ساچمه‌ای خورده است، آن‌هم در فاصله کم. انگار که اسلحه به کمرش چسبیده شده بود. آن‌قدر نزدیک و عمیق که ارگان‌های داخلی‌اش تخریب شد. بدنش پر از ساچمه بود.

خانواده پیگیر مشخص‌شدن مقصران مرگ رها‌ هستند؟

قرار است با وکیلی صحبت شود. ابلاغیه‌‌ای هم به دادگستری فارس برای پیگیری فرستاده شده است. خانواده بعد از چهلم پیگیری‌ها را دنبال می‌کنند. از آن طرف دانشگاه تهران هم قول پیگیری داده، البته تا الان اتفاقی نیفتاده است.

دایی می‌گوید ارتباط «رها» با همه خانواده خیلی خوب بود. هیچ‌کس از او ناراحت نشده بود. دوست داشت تهران درس بخواند؛ دانشگاه تهران: «اداره بنیاد شهید فیروزآباد با خانواده تماس گرفتند که رها را شهید اعلام کنند و برایش سنگ قبر دیگری بفرستند، اما خانواده قبول نکرده است». مراسم چهلم رها پنجشنبه‌ای که در راه است، در بهشت‌ زهرای فیروزآباد برگزار می‌شود.

شرایط خانواده چطور است؟

نابود شده‌اند. تنها امیدشان رها بود. مادر آن‌قدر حالش بد است که قبل از خاکسپاری در ۲۴ ساعت، هشت بار سرم زد. او غذا نمی‌خورد و هر روز بالای مزار دخترش است، هر روز‌ صبح، ظهر و شب. یک طایفه نابود شده‌اند.

او اصلا اهل اعتراض و حضور در تجمع‌ها نبود. آن‌قدر سرش به کارش بود که اصلا در این زمینه‌ها فعالیتی نمی‌‌کرد. شاید اولین باری بود که در ساعت اعتراض، در خیابان حضور داشت

۵ روز در جست‌وجوی پیکر «آرمین» ۲۴ساله

روایت دوم برای «آرمین» است؛ «آرمین قاسمی‌مبین»، پسر جوان متولد اردیبهشت سال ۱۳۸۰. جوان ۲۴ساله. چهلمین روز از دست رفتنش را قرار است جمعه‌ای که می‌آید، بگیرند؛ در جایی که خاک شده: امامزاده‌ای در پاکدشت. آرمین تکنیسین فنی بود، کار پکیج‌، کولر گازی و... انجام می‌داد و به گفته یکی از اعضای خانواده‌اش که نخواست نامش در گزارش بیاید، به‌تازگی هم در کارش بسیار موفق شده بود. پسری شاد و اجتماعی و پر از شور جوانی: «همه خیلی دوستش داشتند». خانواده می‌گوید که‌ «او اصلا اهل اعتراض و حضور در تجمع‌ها نبود. آن‌قدر سرش به کارش بود که اصلا در این زمینه‌ها فعالیتی نمی‌‌کرد. شاید اولین باری بود که در ساعت اعتراض، در خیابان حضور داشت». پنجشنبه عصر با آرمین تماس می‌گیرند و او می‌گوید از پاکدشت به تهران آمده است؛ این آخرین تماسی بود که با خانواده برقرار کرد: «گفت آمده‌ام ببینم چه خبر است. گفتیم مراقب خودت باش و خداحافظی کردیم». شب نه‌فقط اینترنت بلکه خط‌های تلفن همراه هم قطع شد و خانواده به‌شدت نگران آرمین شدند. هرچه تماس می‌گرفتند، نتیجه‌ای نمی‌گرفتند. ساعت یک‌ربع به دو بامداد جمعه بود که بالاخره تماس برقرار شد و دوستش تلفن را جواب داد؛ ‌«گفت‌ آرمین الان اینجا نیست. رفته جایی و به شما زنگ می‌زند». راستش را نگفته بود. بعد از آن بارها با شماره آرمین تماس گرفتند و در نهایت میان گریه‌های مستأصل خانواده، خبر را دادند: «آرمین با ما بود قرار بود بیاید اما نیامده. نمی‌دانیم کجاست».

روایت به سوگ نشستن خانواده از همان‌جا شروع شد. بیمارستانی در تهران نماند که نرفتند. هر جایی که به آنها آدرس می‌دادند، می‌رفتند و دست خالی برمی‌گشتند. اولین جایی که رفتند، کلانتری هفت‌حوض بود. بعد به سمت پلیس پیشگیری میدان انقلاب رفتند. آنجا پر از آدم‌هایی بود که دنبال فرزندان‌شان آمده بودند. جمعه از صبح تا ۱۲ شب در انتظار ایستاده بودند تا شاید خبری شود. به آنها گفتند سه اتوبوس به سمت زندان رفته، شما هم بروید، شاید بین آنها باشد. رفتند اما اسمش نبود. دوباره به پایگاه پلیس پیشگیری میدان سپاه بازگشتند. اما آنجا کسی به آنها پاسخی نداد. پلیس امنیت، دادسرای انقلاب، کهریزک، کلانتری‌ها؛ آنها پنج روز به دنبال آرمین بودند و خبری نمی‌گرفتند. به آنها گفتند شاید او را بازداشت کرده‌اند. دلداری‌شان دادند. گفته بودند اگر بازداشت بود معمولا دو، سه‌روزه خبردار می‌شدید. هیچ‌کس به مرگش فکر نکرده بود. خانواده سر از اوین درآورد و جلوی سربازان آن‌قدر گریه کردند و اشک ریختند که بغض آنها هم ترکید. روز پنجم برادر آرمین به کهریزک رفت، سایر اعضای خانواده در مسیر زندان بزرگ تهران بودند که برادر زنگ زد. او فقط فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد. همان‌جا بود که فهمیدند چه اتفاقی افتاده است. تصویرش را در مانیتور اجساد پزشکی قانونی کهریزک دیده بود. دختری که سال‌ها با آرمین در رابطه عاطفی بود هم در تمام این مسیر آنها را همراهی می‌کرد. حالا اشک‌هایش بند نمی‌آید. او پابه‌پای خانواده به همه جا سر زده بود. آنها نه ساعت دقیق اتفاق را می‌دانند و نه می‌دانند برادرشان به بیمارستان منتقل شده بود یا خیر و نمی‌دانند کجای تهران این اتفاق برایش افتاده است؛ فقط شنیده‌اند سمت تهرانپارس بوده است.

خبردار شدید که چطور کشته شده؟ کجا؟ چگونه؟

ما حتی نمی‌دانیم چه گلوله‌ای به او خورده، اما از روی جسد دیدیم که سمت قلبش به اندازه یک سکه کبود شده است. ظاهرا گلوله به پایین قلبش خورده بود، اما نمی‌دانیم چقدر زمان برده تا جانش را گرفته است.

فردای آن روز در آرامستان امامزاده طالب پاکدشت مراسم خاکسپاری برگزار کردند. کنار آرمین دو نفر دیگر هم دفن شده‌اند. آنها هم از قربانیان دی‌ماه هستند. دو جوان به نام‌های «ابوالفضل شریف‌نیا» ۲۴ساله و «ماهان صادقی» ۲۰ساله. البته آنها نمی‌دانند که این دو جوان ساکن پاکدشت بودند یا برای خاکسپاری آنها را به این قبرستان فرستاده‌اند. «ماهان صادقی» در هفت‌حوض جان باخته، آنها ساکن نارمک تهران هستند اما در پاکدشت دفنش کردند.

برای تحویل پیکر آرمین‌ از مادر تعهد گرفته بودند که در مراسم شعار ندهید. جز این، موضوع دیگری عنوان نشد: «از بنیاد شهید با ما تماس گرفتند و گفتند فرزندتان شهید است و تلفن را قطع کردند. ما نه موافقتی کردیم، نه مخالفتی. درواقع فقط به ما اعلام کردند، نظرمان را نخواستند». سه روز از خاکسپاری نگذشته بود که برادر آرمین هم بازداشت شد. حالا یک هفته‌ای می‌شود که با وثیقه آزاد شده است. همین هم منجر شد تا خانواده کشته‌شدن آرمین را پیگیری نکنند.

خانواده چه شرایطی دارد؟

آنها هر روز سر مزارش می‌روند. دوستان آرمین، با گل‌های رز به مزارش می‌روند. اما مادر حال خوبی ندارد. از آن روزی که آرمین مفقود شد، شب‌ها خواب ندارد، مدتی است با قرص خواب‌آور شب را صبح می‌کند. آرمین دردانه ما بود. برای همه ما خیلی سخت است. همه اذیت شده‌ایم. او خیلی سروصدا داشت. شور و شوق داشت. بامزه بود. نبودنش خیلی احساس می‌شود. مدام خاطراتش جلوی چشمان‌مان است. دور هم می‌نشینیم و فقط از آرمین می‌گوییم. ما چه فکری می‌کردیم،  چه شد.

شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید

نظرات شما - 1
  • ناشناس

    خبرفوری مطالب راطولانی.منتشرنکن.کسی حوصله خواندن نداره...دوکلمه کافیه.