یک هشدار مهم؛ نگذاریم هوش مصنوعی آینده را برایمان بسازد
تصور کنید کسی به ما بگوید هوش مصنوعی میتواند آینده را پیشبینی کند. این جمله را میشنویم و سری تکان میدهیم، انگار چیز عجیبی نشنیدهایم. اما اگر یک لحظه در همین جمله بمانیم، در همین فاصله کوچک میان «پیشبینی کردن» و «فهمیدن»، چیزی هست که ارزش توقف دارد.
پیشبینی و فهم دو چیز جدا هستند؛ دماسنج دما را اندازه میگیرد، اما سرما را احساس نمیکند. یک نقشه راه را نشان میدهد، اما خستگی پاها را نمیداند.
هوش مصنوعی میتواند با دقتی حیرتانگیز بگوید که 10 سال دیگر نرخ بیکاری در فلان کشور چقدر خواهد بود، کدام شغلها از بین میروند یا چه بیماریهایی گسترش مییابند. اما آیا میداند این اعداد برای آدمی که نگران آینده فرزندش است چه معنایی دارد؟ آیا میداند که یک «آینده» بد یا خوب را کسی باید زیست تا اصلا معنا پیدا کند؟
مشکل اینجاست که هوش مصنوعی در زمان زندگی نمیکند. این جمله ساده به نظر میرسد، اما باری سنگین دارد. ما آدمها آینده را از درون «بودن» تجربه میکنیم؛ از درون این واقعیت که روزی خواهیم مرد که خاطره داریم که امید میبندیم و میترسیم. هایدگر این را «بودن به سوی مرگ» مینامد. همین آگاهی از پایان است که آینده را برای ما واقعی میکند که انتخابهایمان را سنگین میکند که معنا میدهد به اینکه چه میخواهیم و چه نمیخواهیم. وقتی کارگری نگران شغلش در پنج سال آینده است، آن نگرانی از جنس چیزی است که ریشه در تمام تجربه زیستهاش دارد؛ از جنس شبهایی که کودکانش خوابند و او حساب و کتاب میکند. هوش مصنوعی هیچکدام از اینها را ندارد. نه میمیرد، نه چیزی را از دست میدهد، نه نگران فرزندانش است. پس وقتی آینده را «میبیند»، از پشت کدام دریچه میبیند؟
آیندهپژوهی که ارزش داشته باشد همیشه یک چیز داشته: آدمهایی که سناریو مینویسند، خودشان هم در آن آینده زندگی خواهند کرد یا دستکم فرزندانشان. این «ذینفع بودن» سناریو را از یک تمرین فکری به یک دغدغه اخلاقی تبدیل میکند. نقشهای که برای شهری میکشید که خودتان هم در آن نفس میکشید با نقشهای که از پشت شیشه میکشید، فرق دارد. کسی که قرار است در خانهای زندگی کند دقیقتر از هر مهندسی میداند که پنجره کجا باشد تا نور بگیرد، کجا باشد تا باد نیاید.
هوش مصنوعی همیشه پشت شیشه است. همیشه بیرون از خانه میایستد و از طریق اعداد توصیف میکند که نور چگونه میتابد، بیآنکه بداند نور صبح روی کدام دیوار میافتد و چه حسی میدهد.
اما داستان پیچیدهتر از این است و باید صادق بود. هوش مصنوعی نه فقط پیشبینی میکند، بلکه در حال ساختن آیندهای است که خودش در آن نخواهد بود. تصمیماتش در سیاست، اقتصاد، پزشکی، آموزش، در زندگی میلیونها انسان رسوخ میکند.
این تناقض عجیبی است: ابزاری که افق معنا ندارد را دارد شکل میدهد به آیندهای که دیگران باید در آن معنا پیدا کنند. معمار خانهای میشود که هرگز در آن زندگی نمیکند و از سرما و گرمای آن خبر ندارد و ما بیآنکه زیاد به این تناقض فکر کنیم، کلیدها را به دستش میدهیم.
این یک بحران فلسفی جدی است، نه به این معنا که هوش مصنوعی بد است یا باید کنار گذاشته شود، بلکه به این معنا که اگر آیندهپژوهی مبتنی بر هوش مصنوعی جای آیندهپژوهی انسانی را بگیرد، چیزی گم میشود که جبرانپذیر نیست: همان لرزشی که در صدای آدم هست وقتی از آینده فرزندانش حرف میزند. همان جدیتی که در چشم کشاورز هست وقتی به آسمان نگاه میکند. همان دلشورهای که معنا میدهد به همه این سناریوها و نقشهها. بدون آن لرزش، آیندهپژوهی فقط یک بازی با اعداد است.
گادامر میگوید: فهمیدن یعنی «افقها را با هم آمیختن»، افق من و افق پدیدهای که با آن روبهرو هستم. این آمیختن است که درک را ممکن میکند که فرق میگذارد میان خواندن یک ماجرا و زیستن آن. اما اگر یکی از این افقها اصلا وجود نداشته باشد، اگر هوش مصنوعی افق نداشته باشد، این آمیختن ممکن نیست. آنچه باقی میماند محاسبه است، نه فهم. الگو است، نه معنا.
شاید راه این باشد که هوش مصنوعی را نه جایگزین انسان در آیندهپژوهی، بلکه ابزار دست او بدانیم. محاسبه را به ماشین بسپاریم و معنا را به انسان. اما این تقسیم کار فقط وقتی ممکن است که بدانیم مرز کجاست که بدانیم «پیشبینی» و «فهم» یک چیز نیستند و این دانستن، خودش یک انتخاب آگاهانه است که باید از جایی بیرون از الگوریتمها بیاید، از همان جایی که ترس و امید هستند.
در دورهای که هوش مصنوعی با سرعتی سرسامآور وارد همهچیز میشود، این پرسش که «آیا ماشین میتواند آینده را بفهمد» شاید مهمترین پرسشی باشد که از خودمان میتوانیم بپرسیم. نه به خاطر ماشین، به خاطر خودمان. برای اینکه بدانیم چه چیزی از ماست که نمیتوان به هیچ الگوریتمی سپرد؛ همان چیزی که وقتی به آینده فکر میکنیم، قلبمان را کمی تندتر میکند و شاید حفظ همین تندی قلب، مهمترین کاری باشد که در این دوره میتوانیم بکنیم.