فرمان برگشت!/ آینهای برای دیدن بغضهای نادیده؛ درس مسئولیت پذیری در شهر اولینها/ مردمی که دهههاست میانِ شکوه صنایع نفت، گاز، سیمان، آلومینیوم و پتروشیمی و رنج بیکاری، نجابت به خرج دادهاند
پنج شنبه، هفتم خرداد ۱۴۰۵؛ آفتاب زاگرس بر فراز مسجدسلیمان میتابد. شهر، بوی نفت و غیرت میدهد و مردمی که دهههاست میانِ شکوه صنایع (نفت ، گاز ،سیمان ، آلومینیوم و پتروشیمی) و رنج بیکاری، نجابت به خرج دادهاند.
نشست شورای اداری به پایان رسیده؛ پوشه ها بسته شده و استاندار، بازگشته از یک روز پرفشار نظارتی، عازم منزل شهید علیجانی است؛ خانهای که ستون استقامت این شهر در روزهای خونین جنگ تحمیلی سوم (رمضان) بوده است
در میانه خروج کاروان مدیران از درب فرمانداری، صحنهای تکراری اما تلخ رخ میدهد: جوانی با دستانی گرهکرده از اضطراب، جلوی خودروی فرماندار را میگیرد. ثانیهها به سرعت میگذرند. چرخهای خودروهای دولتی، بیوقفه از جلوی پای لرزان او عبور میکنند. در منطقِ رایج مدیریت، وقت مدیران ارشد تنگ است و پروتکلهای امنیتی اجازه توقف در هر نقطهای را نمیدهند. کاروان گذشت؛ جوان ماند و غباری که بر چهرهاش نشست.
یک کیلومتر دورتر، جایی که صدای موتورهای قدرتمند، ناله دل آن جوان را در خود بلعیده بود، ناگهان اتفاقی میافتد که در تاریخ اداری این مرز و بوم، کیمیاست. دکتر موالی زاده، استاندار خوزستان در آن لحظه و در صندلی عقب خودرو، نه به گزارش های پتروشیمی میاندیشد و نه به آمار تولید آلومینیوم؛ چشمان او در آینهی خودرو، چیزی را جستجو میکرد که از نگاهِ دیگران گریخته بود: حرکات دست آن جوان . او نپرسید مسیر بعدی کجاست؟ ، پرسید: آن جوان چه میخواست؟ . وقتی پاسخها قانع کننده نبود، فرمان صادر شد: دور بزنید؛ برمیگردیم!
آن یک کیلومتر مسیرِ برگشت به سمت درب فرمانداری، طولانیترین مسافت اخلاقی بود که یک مدیر میتوانست طی کند. بازگشت خودروی عالیترین مقام دولت در استان، بازگشت به سمت مردم بود؛ بازگشت از جادهی سنگی تشریفات به مسیر خاکی دردهای مردم.
استاندار، پیاده میشود. نه در پشت تریبون همایش، بلکه در کنار همان جوانی که لحظاتی قبل، ناامیدی تمام وجودش را گرفته بود. گفتگو آغاز میشود؛ بیواسطه، چشم در چشم. جوان، از نان و از کار می گوید. استاندار خوزستان، در همان لحظه و همان جا، گره از کار این شهروند میگشاید. دستور اشتغال صادر میشود؛ اما فراتر از آن، بذر امید در دل نه فقط آن جوان، بلکه تمامی شاهدان آن صحنه کاشته میشود.
این صحنه ، پیامی روشن برای تمام مدیرانِ کشور دارد: مدیریت وفاق و دولت مردمی ، با بخشنامه و توئیت محقق نمیشود؛ بلکه در لابلای همین بازگشت ها، همین شنیدن ها و همین دیدنِ حرکات دست محرومان معنا مییابد.
دکتر موالیزاده با این حرکت ثابت کرد که سر زدن به خانواده شهدا، تنها یک مراسم آیینی نیست؛ بلکه شهید علیجانی ها جان دادند تا امروز، هیچ جوانی در برابر درب اداره ای، احساسِ ناامیدی و نادیدهگرفته شدن نکند.
استاندار خوزستان نشان داد که برای او، یک نفر هم یک ملت است. او با بازگشت آن یک کیلومتر، فاصلهی هزار فرسنگی میانِ صندلی های اتاق های جلسات و خیابان را از میان برد. ایکاش تمام مدیرانِ ما، آینههای خودرویشان را نه برای دیدنِ همراهان، که برای دیدنِ دستهای ملتمس عدالتی تنظیم کنند که در حاشیه جادهها، چشمانتظار یک توقف مسئولانه هستند.