توقیف؛ تنبیهی که عموما جواب میدهد
هفته گذشته، هفته سختی بود. نمیدانم من پریشان بودم یا واقعا اتفاقی در بچهها افتاده بود. قبلترها، وقتی خیلی کوچکتر بودند، مثلا وقتی تولد دو سالگیشان میشد، از فردای تولد تغییرات واضحی درشان میدیدم یا مثلا روزی که 6 ماهگیشان تمام میشد، از فردایش یک بچه دیگر بودند. با خودم فکر کردم شاید هم دارند بزرگ میشوند و یکهو تغییرات را میبینم. اما این در خانه ماندن از قبل از عید تا الان، همهمان را به جنون رسانده.
کلاسهای تابستانی، شاید گوشهای از وقت بچهها را فقط پر کند و بقیهاش را دور هم در خانهایم. خانه هم برای بچههایی با این سن و سال خیلی جذاب نیست. آنها نیاز به محیط بیرون دارند. با اینکه یکی، دوبار در هفته بیرون میرویم و میچرخیم و راه میرویم، اما همان موقع حالشان خوب است و کیف میکنند. بقیه روزها غر میزنند که برنامه بریز، بیرون ببر، بازی کن و... .
هفته گذشته بعد از چند بار داد و قال سر مسائل مختلف با بچهها، به این نتیجه رسیدم که باید پای حرفم بمانم و وقتی گفتم: «اگر این حرف رو تکرار کنی، آیپدت دو روز توقیف میشه.» واقعا دو روز توقیف کنم. گرچه کار سختی بود و باید غرولندهای بعدش را به جان میخریدم، اما توانم را جمع کردم و گفتم: «امشب که بخوابین، آیپدهاتون جمع میشه، تا وقتی کارهایی که انجام دادنشون ممنوعه رو ترک کنین. تمام.» هر دو با حالتی ناباورانه من را نگاه میکردند و زیر لب با هم نقشه میکشیدند که آیپد را قایم میکنیم تا مامان نتواند به هدفش برسد. پسر کوچک به خیال اینکه خیلی زرنگ است، آیپد را لای پتو پیچید و گذاشت گوشه تخت که من نبینم. با هم ریزریز میخندیدند که «همیشه همین را میگوید ولی توقیف نمیکند، آن هم برای دو روز.» من که عزمم را جزم کرده بودم، در آرامش خواباندمشان و اولین کاری که کردم، برداشتن آیپد از لای پتو بود.
صبح اولین سوالی که پسرم از من وقتی در خواب بودم، پرسید، جای آیپدش بود. با صدای خوابآلود گفتم: «توقیفه.» او که از شنیدن این حرف دمغ شده بود، راهی هال شد تا با جستوجویی ساده آیپد را پیدا کند. برادر کوچکش هم به کمکش رفته بود تا به من ثابت کنند ما جاسازهای تو را بلدیم. نمیتوانی دیگر حریف ما شوی. بعد از چند دقیقهای جستوجو، دوباره با گردن کج، راهی اتاقم شدند و گفتند: «اگه قول بدیم بچههای خوبی باشیم چی؟ از توقیف درمیاری؟ لطفا.» نه بلندی گفتم و رویم را کردم به سمت پنجره که چند دقیقه دیگر هم بخوابم.
صبحانه را که چیدم صدایشان کردم. هر دو سراغ گوشیام را گرفتند که با صبحانهشان کارتون ببینند. گفتم: «گوشی ندارین.» پسر کوچک گفت: «گوشی دیگه چرا؟ آیپد رو گرفتی بسه دیگه.» گفتم: «هنوز از کارهای دیشبتون عصبانیام. گوشی، آیپد، تلویزیون، فعلا هیچی ندارین.» پسر بزرگ گفت: «باشه، اگه اینجوریه من هم صبحونه نمیخورم.» گفتم: «میتونی نخوری. اشکال نداره. ولی از میوه بعدش اون وقت خبری نیست.» او که از کارهای من کلافه شده بود، در حالی که پاهایش را به زمین میکوبید راهی آشپزخانه شد و نشست به خوردن صبحانهاش. از این کار خوشم نمیآید، اما واقعا یک وقتهایی چارهای جز تهدید و توقیف ندارم.
پسر کوچک که دید هوا پس است، مودبانه نشست پشت میز و گفت: «من تخممرغ میخوام. برام درست میکنی؟» من که میدانستم با این درخواست میخواهد دل من را به دست بیاورد، گفتم: «آره درست میکنم.» لقمههایشان را در سکوت خوردند و به عادت همیشه رفتند روی مبل. هر کدام مشغول کاری شدند. یکی دفترش را برداشت و نقاشی شروع کرد و آن دیگری توپ را برداشت و شروع به شوت کردن کرد. من هم داشتم کارهای خودم را انجام میدادم. نیمساعتی به همین روال گذشت تا اینکه پسر بزرگ گفت: «حوصلهام سر رفته، واقعا دلم میخواد کارتون ببینم. میشه لطفا گوشیت رو بدی یا یه جوری برامون کارتون بذاری؟» گفتم: «یه کار دیگه پیدا کن تا حوصلهات بیاد سرجاش.» احساس میکردم مادر منفوری شدهام و دارم کلافهاش میکنم. اما آنقدر در زمانهای مختلف، زود از سر تقصیراتشان گذشته بودم، هیچ وقت نفهمیده بودند سزای کارشان چیست و چقدر اعصابم را خرد کردهاند. با خودم گفتم: «مقاومت کن، امروز رو مقاومت کن.» هر طور بود سر خودشان را گرم کردند. یک ساعتهایی صدایشان نمیآمد و داشتند توی اتاق بازیهای بیصدا میکردند، یک زمانی هم صدایشان خانه را برمیداشت و دعوا مرافعه راه میافتاد. تلاش میکردم توقیف را ادامهدار نکنم، اما هنوز یاد نگرفته بودند ممنوعهها را رعایت کنند. خلاصه اینکه در دو روز بعد، دو روز دیگر به توقیف اضافه شد. هیچ کدام مثل روز اول دیگر کلافه نبودند. خودشان را داشتند بلد میشدند و کمکم داشتند از پس تنهایی و بیکاری خودشان برمیآمدند.
بچهها اولین سفر بدون آیپدشان را رفتند، ناهار و شامهای زیادی را بدون آیپد خوردند، امیدوارم از فردا که قرار است آیپدشان را تحویل بگیرند، بتوانند با شرایط جدید کنار بیایند؛ روزی یک ساعت اسکرینتایم و تمام. اما تقریبا مطمئنم که باز کار به توقیف میکشد، باز باید روزی دهبار یادآوری کنم که «یکبار دیگه این حرفو بشنوم، باید با آیپدت خداحافظی کنی.» اما تنبیه در این زمانه همین اندازه است و قرار نیست بیشتر از این باشد.