از لیلا خالد تا کارلوس شغال؛ بهای گزاف آرمانخواهی در دهه هفتاد میلادی/ خشونتی که خاورمیانه را رها نمیکند
دهه هفتاد میلادی، دورانی بود که در آن آرمانخواهی در کوره خشونت ذوب شد و شکلی هیولاوار به خود گرفت. گروههایی که روزگاری با رویای رهایی بشر سلاح به دست گرفته بودند، در نهایت در باتلاق خودشیفتگی، سردرگمی نظری و قساوت غرق شدند.
در سال ۱۹۶۹ میلادی، هنگامی که هواپیمای مسافربری به مقصد تلآویو از فرودگاه رم به پرواز درآمد، کمتر کسی گمان میبرد که تاریخ خشونت سیاسی در آستانه چرخشی بنیادین قرار دارد. جبهه مردمی برای آزادی فلسطین، که جریانی چپگرا بود، تصمیم گرفته بود تا نبرد را از میدانهای جنگ به پهنه آسمان بکشاند. لیلا خالد، چریک بیستوپنجساله و عامل این آشوب، به همراه همدست خود سالم عیساوی، کنترل هواپیما را به دست گرفتند و خلبان را وادار کردند تا در دمشق فرود آید. آنان پس از پیاده کردن تمام مسافران، دماغه هواپیما را منفجر کردند. رفتار لیلا خالد در آن لحظات، نمادی تمامعیار از یک نمایش سیاسی بود؛ او در میان مسافران وحشتزده شیرینی و سیگار پخش میکرد و میگفت این حمله تنها یک هدف دارد: آگاه کردن جهانیان از ستمی که بر مردم فلسطین میرود. خالد و عیساوی پس از این ماجرا، همچون قهرمانانی فاتح به پایگاه خود در اردن بازگشتند.



لیلا خالد
این هواپیماربایی، چه از منظر عملیاتی و چه از جنبه تبلیغاتی، یک پیروزی بیچونوچرا بود. اما اهمیت آن فراتر از یک رویداد منفرد بود؛ این واقعه نشان داد که خلق یک نمایش سازمانیافته و تکرارشونده، در تغییر معادلات قدرت و جلب توجه افکار عمومی، بسیار کارآمدتر از جنگهای کلاسیک عمل میکند. در جنگ ششروزه ۱۹۶۷، ائتلاف کشورهای عربی شکستی سنگین از اسرائیل خورده بود و مرزهای سرزمینهای اشغالی گسترش یافته بود. اکنون مشخص شده بود که ارتشهای متعارف نمیتوانند گره از کار فروبسته این بحران بگشایند.
در سالهای آغازین دهه هفتاد میلادی، هدف اصلی بیشتر حملات، کشتار انسانها نبود. مقصود آن بود که از رهگذر اعمال نظامی کاملا حسابشده و محدود، صدای مظلومیت و بیعدالتی به گوش جهانیان برسد. خشونت، ابزاری ارتباطی بود تا رسانهها را تسخیر کند. اما با گذشت زمان و با گسترش روزافزون تصاویر در سراسر جهان، این اعمال تکاندهنده به سرعت رنگ باختند و برای مخاطبان عادی شدند. تروریسم برای آنکه بتواند همچنان نگاه جهان را به سوی خود خیره نگه دارد، ناگزیر شد خطرپذیرتر، گستردهتر و بس خونبارتر شود. در این مسیر، جان انسانها حرمت خود را از دست داد و اهداف سیاسی با زبانی تندروانهتر و بنیادگرایانهتر بیان شد. این روند تا آنجا پیش رفت که تعهد سیاسی به غاییترین و هولناکترین شکل خود، یعنی بمبگذاری انتحاری، تجلی یافت. این دگرگونی، داستان نسلی است که دهه هفتاد میلادی را مصادره کرد و مسیر تاریخ را تغییر داد.
هنگامی که سازمان آزادیبخش فلسطین در سال ۱۹۷۴ به صورت رسمی کاربرد خشونت را کنار گذاشت، پاداش خود را با دریافت جایگاه ناظر در سازمان ملل متحد گرفت. اکنون آرمان فلسطین میتوانست از راههایی کمتر مناقشهبرانگیز پیگیری شود
نبرد در منطقه بیقانون
برای فهم این دگرگونی، باید به خاستگاه آن بازگشت. در دهه شصت میلادی، جنبشهای پیشرو، سکولار و پانعربیست در اوج امیدواری بودند، اما ناکامیهای پیاپی آنان زمینهساز ظهور اشکال تازهای از افراطگرایی شد. خشونتهای افراطی آن دوران، محصول نیندیشیده یک ایدئولوژی نبود، بلکه ابزاری بود که آگاهانه برای دگرگون ساختن جامعه به کار گرفته میشد.
یاسر عرفات، رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین که جریانی ملیگرا و سکولار بود، به خوبی میدانست که حملات پراکنده از پایگاههای اردن، برای بازگرداندن آوارگان فلسطینی به خانههایشان کفایت نمیکند. چریکها حتی در معدود دفعاتی که بر نیروهای مجهزتر پیروز میشدند، توانایی حفظ مناطق تسخیرشده را نداشتند و نمیتوانستند انقلاب تودهای فراگیری به راه اندازند. اما آنها دریافتند که از طریق حملات محدود و کوبنده، میتوانند نفوذ سیاسی و اهرم فشار به دست آورند.
ودیع حداد، یکی از رهبران برجسته جبهه مردمی، این نظریه را مطرح کرد که جنگ برای تصاحب یک سرزمین، لزوما نباید در همان سرزمین رخ دهد. او نوع تازهای از شورش را پایهریزی کرد که میدان نبرد آن، مکانهایی نامتعارف بود؛ مثلا ارتفاع بیست و نه هزار پایی آسمان، جایی که از تیررس سربازان، پلیس و جاسوسان دور بود و منطقهای کاملا بیقانون به شمار میرفت.
از کمونهای آلمان تا اردوگاههای خاورمیانه

اولریکه ماینهوف
آرمان فلسطین به سرعت از مرزهای خاورمیانه فراتر رفت و توجه چپگرایان سراسر اروپا را به خود جلب کرد. یکی از این گروهها، فراکسیون ارتش سرخ در آلمان غربی بود؛ جمعی متشکل از فعالان خشن، نظریهپردازان، ماجراجویان و روشنفکرانی که میخواستند نظم موجود را ویران کنند. هرچند آندرهآس بادر و اولریکه ماینهوف بیشترین توجه رسانهها را به خود جلب میکردند، اما مغز متفکر این گروه گودرون انسلین بود. او که از خانوادهای روستایی و پروتستان برخاسته بود، از مصرفگرایی دوران پس از جنگ و بیمیلی جامعه آلمان به رویارویی با گذشته نازیستی خود، عمیقا احساس بیگانگی میکرد.
فراکسیون ارتش سرخ از دل کمونهای کولیوار برلین و مونیخ، و پس از ناکامیهای چپ نو و ناآرامیهای سال ۱۹۶۸ سر برآورد. آنان تمایلی به کارهای خستهکننده و تدریجی برای ارتقای آگاهی عمومی نداشتند؛ کارهایی که پیشنیاز هر دگرگونی اصیل اجتماعی است. در برابر، آنها تلاش میکردند تا با مجموعهای از سرقتهای بانکی، آتشسوزیهای عمدی و بمبگذاریها، سیستم حاکم را مجازات کنند و الهامبخش تودهها باشند.
در سال ۱۹۷۰، این سه تن به یکی از اردوگاههای آموزشی سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان رفتند. رویارویی آنان با چریکهای خاورمیانه، نمایشی از تضادهای عمیق فرهنگی بود. بیقیدیهای شبیه به رفتار هیپیها در میان آلمانیها، با نگرش محافظهکارانه فلسطینیان در تعارض بود. مبارزان بومی، آفتاب گرفتن آنان را با بدنهای نیمهبرهنه، نشانه نبود تعهد کافی به مبارزه میدانستند. در این میان، رفتار بادر تحملناپذیر بود؛ او مدام قهر میکرد، کلمات رکیک بر زبان میآورد و از آنجا که حاضر نبود شلوارهای مخمل و چسبان خود را از تن بیرون بیاورد، در تمرینات نظامی و عبور از موانع ناکام میماند. این عدم تمایل آلمانیها به چشمپوشی از برخی آزادیهای فردی، نمادی از یک آشفتگی نظری گستردهتر بود: فعالیتهای آنان نه تنها نقدی بر سیستم نبود، بلکه ناآگاهانه تاییدی بر همان لیبرالیسمی بود که برای نابودی آن برخاسته بودند.
کارلوس شغال و تکثیر خشونت

کارلوس شغال
نماد بارز این نسل جدید از تروریستهای جهانی، کسی نبود جز کارلوس شغال؛ مردی که بسته به کشوری که در آن حضور داشت، خود را خوزه، جانی، سلیم یا آدولف مینامید. ایلیچ رامیرز سانچز تا اواخر دهه هفتاد میلادی، نام خود را با کشتارهای متعددی در تقریبا تمام قارهها گره زده بود، هرچند بسیاری از این ادعاها دقیق نبود. پیچیدهترین و جسورانهترین اقدام او، ربودن وزیران نفت کشورهای عضو اوپک از اتاق جلسهای در شهر وین در سال ۱۹۷۵ بود. تیمی که توسط ودیع حداد سازماندهی شده بود، توانست از مقامات اتریشی که سخت در پی خلاصی از این بحران بودند، یک هواپیمای جت دریافت کند. کارلوس گروگانهای خود را ابتدا به الجزایر و سپس به طرابلس برد، تا آنکه این خیمهشببازی سرانجام در همان الجزایر به پایان رسید و بیاثر شد.
سردرگمی در هدف و عمل، به همان اندازه که ویژگی بارز رفتار کارلوس بود، نشاندهنده ماهیت نمایشی اقدامات او نیز به شمار میرفت. پیش و پس از ماجرای اوپک، بسیاری از نقشههای او به اهداف خود نرسیدند و غالبا به دلیل بیکفایتیهای خندهدار با شکست مواجه شدند. کارلوس همواره با آبوتاب فراوان از رهایی از چنگال امپریالیسم سخن میگفت، اما هدف واقعی او کسب شهرت برای خودش بود. او همچون انگلی از سازمانهای تندرو و دولتهای یاغی تغذیه میکرد، به بهانه امنیت در هتلهای پنجستاره اقامت میگزید، ساعتها در حمام به آراستن ظاهر خود میپرداخت و مرسدس خود را به رنگ طلایی درآورده بود. گریزناپذیر بود که این طغیان سرانجام به فروپاشی بینجامد؛ جنگ تکنفره و بیهوده او علیه دولت فرانسه، او را از دهه نود میلادی روانه زندانی در حومه پاریس کرد و برای همیشه به انزوا کشاند.
زوال چپ و برآمدن شمشیر بنیادگرایی
هنگامی که سازمان آزادیبخش فلسطین در سال ۱۹۷۴ به صورت رسمی کاربرد خشونت را کنار گذاشت، پاداش خود را با دریافت جایگاه ناظر در سازمان ملل متحد گرفت. اکنون آرمان فلسطین میتوانست از راههایی کمتر مناقشهبرانگیز پیگیری شود. این رویداد، همراه با مرگ یا حبس بسیاری از چپگرایان افراطی در اروپا، پایههای جنبشهای سوسیالیستی متعصب را سست کرد. اما این پایان ماجرا نبود. در خاورمیانه، یک انسجام ایدئولوژیک و افراطی جدید آغاز به پر کردن این خلأ کرد.
این جریان تازه، شعارهای ضد استعماری و ضد سرمایهداری را از سوسیالیسم وام گرفت و تعهد مطلق برخاسته از افراطگرایی مذهبی را به آن افزود. همزمان با فروپاشی دولتهای سکولار در لبنان و ایران و غلتیدن آنها در گرداب جنگهای داخلی و انقلابها، احساس بیگانگی سیاسی در میان تودههای وسیع مردم شدت گرفت. این استیصال، جمعیت انبوهی را به جایی رساند که منطق جهادی واعظان رادیکال و روشنفکران مذهبی برایشان جذاب جلوه کرد. قرار بر این شد که ایمان در همان عرصهای پیروز شود که نظریه مارکسیستی-لنینیستی در آن شکست خورده بود. چهرههایی مانند سید قطب در مصر، مبارزه چپگرایان را با اصطلاحات الهیاتی بازتفسیر کردند و آن را نبرد میان اسلام و سرمایهداری نامیدند. اندیشمندان دیگر نیز حملات علیه سربازان و غیرنظامیان را به طور یکسان توجیه کردند. دیگر هدف از تروریسم ارسال پیام یا جلب همدردی نبود؛ هدف اصلی، به حداکثر رساندن تلفات جانی بود، چرا که بر اساس این منطق نوپدید، همه انسانهای خارج از این دایره، اهدافی مشروع تلقی میشدند.
در این میان، اقدامات تلافیجویانه و وحشتآفرین دولتها نیز بر پیچیدگی اوضاع میافزود. تروریسم دولتی، از جمله عملیاتهای گسترده در سراسر اروپای غربی و شمال آفریقا برای شکار عاملان کشتار ورزشکاران در المپیک مونیخ در سال ۱۹۷۲، نشان داد که خشونت مرز نمیشناسد. این ترورها و بمبگذاریهای علنی که با هدف ایجاد رعب و وحشت در میان فعالان سیاسی و نمایش نفوذناپذیری انجام میشد، چرخه خونینی را پدید آورد که تفکیک میان مبارزه و جنایت را دشوارتر از پیش ساخت.
پایان یک دوران
دهه هفتاد میلادی، دورانی بود که در آن آرمانخواهی در کوره خشونت ذوب شد و شکلی هیولاوار به خود گرفت. گروههایی که روزگاری با رویای رهایی بشر سلاح به دست گرفته بودند، در نهایت در باتلاق خودشیفتگی، سردرگمی نظری و قساوت غرق شدند. از هواپیمارباییهای نمایشی لیلا خالد تا گروگانگیریهای بیثمر کارلوس شغال، و از آرمانشهرخواهی مرگبار ارتش سرخ در آلمان تا ظهور ایدئولوژیهای ویرانگر در خاورمیانه، همگی راوی یک حقیقت تلخ هستند: هنگامی که هدف، هر وسیلهای را توجیه کند، خود هدف نیز در نهایت مسخ و نابود خواهد شد. میراث شوم این دهه، گذار از خشونتی نمادین به کشتاری بیرحمانه بود؛ گذاری که زخمهای آن همچنان بر پیکر جهان امروز نمایان است و تاوان آن را نسلهای پیاپی پرداختهاند.
پاینده انسانیت و ازادی و ازادگی