مرتدان دیروز و میهندوستان امروز؛ چه چیزی درباره سروش و کدیور تغییر کرد؟
عبدالکریم سروش و محسن کدیور سالهاست خارج از ایران زندگی میکنند؛ دو منتقدی که یکی قرائت رسمی از دین را به چالش کشید و دیگری مشروعیت ولایت فقیه را نقد کرد. حالا وزیر ارشاد صراحتاً میگوید آنها میتوانند به ایران بازگردند؛ آیا ایستادن سروش و کدیور در کنار ایران و محکوم کردن حملات خارجی، خط قرمزهای قدیمی حاکمیت را جابهجا کرده است؟
سید عباس صالحی وزیر ارشاد اخیرا به صراحت گفته عبدالکریم سروش و محسن کدیور دو تن از روشنفکران دینی و منتقدان ساختار جمهوری اسلامی میتوانند به وطن بازگردند. آنچه در مورد سخنان وزیر مهم است این است که سروش و کدیور، نامجو و شادمهر و قیصر نیستند. این دو از مهمترین متفکران و منتقدان جمهوری اسلامی بودهاند. اولی منتقد قرائت رسمی اسلام و وحی و دیگری روحانی مخالف ولایت فقیه که با فاصله گرفتن از فقه سنتی تلاش کرده دین را با جهان مدرن سازگار کند.
این دو نفر، اما تفاوت بزرگی با بسیاری از روشنفکران مهاجرت کرده از ایران دارند و آن این که در جریان جنگ های اخیر حساب حکومت و ایران را از هم سوا کرده و به صراحت تجاوز دشمن خارجی را محکوم کردند. حالا به نظر می رسد مجوز بازگشت به وطن، پاداش همین مواضع است.
اما پرسش مهم تری که در این میان به وجود میآید این است که سروش و کدیور چرا از ایران رفتند؟ سروش و کدیور هر دو از متفکران آوانگارد در دهه هفتاد شمسی بودند، اما هیچ وقت برانداز به معنای مصطلح آن نبودند. آنها خواستار تغییراتی بنیادین در چارچوب همین نظم و ساختار سیاسی موجود بودند. بله، آنها هم تغییر کردند. سروش دهه هفتاد با سروش دهه شصت که کنار آیت الله مصباح یزدی به مناظره با مارکسیستها میپرداخت نبود و سروش امروز، سروش دهه شصت و هفتاد هم نیست. اما ظاهرا یک ویژگی در این دو متفکر ثابت مانده و آن اینکه هیچ گاه خواهان انحلال کامل نظام سیاسی حاکم بر ایران نبودهاند. به عبارتی ضد انقلاباند.
درباره عبدالکریم سروش و آرای او
حسین حاج فرج دباغ که بعدها با نام عبدالکریم سروش به شهرت رسید، در ۲۵ آذر ماه سال ۱۳۲۴ هجری شمسی درست چهار سال پس از تاجگذاری محمدرضا شاه پهلوی در تهران متولد شد. خانوادهای مذهبی داشت و پس از گدراندن تحصیلات ابتدایی به مدرسه علوی وارد شد؛ مدرسهای که تاثیر بسیاری بر شخصیت و آرای بعدی او داشت.
گزارشهایی وجود دارد که کی گوید دلیل تغییر نام او در سالهای پیش از انقلاب اسلامی، برخی ملاحظات امنیتی بوده است. زمانی که در سال ۱۳۵۶ سروش تصمیم گرفت کتاب نهاد ناآرام جهان را منتشر کند به دنبال نامی میگشت که جایگزین حسین حاج فرج دباغ شود. «عبدالکریم» را خودش پیشنهاد داد و سروش را هم غلامعلی حداد عادل (که سروش بعدها به او لقب کیف کش فرح را داد) پیشنهاد کرد.
عبدالکریم سروش پس از اتمام تحصیلات متوسطه به دانشگاه تهران رفت و در رشته داروسازی تحصیل کرد و دکتری گرفت و به کار داروسازی مشغول شد. اما علاقه به فلسفه و علوم اسلامی او را به مطالعه علوم اسلامی و متفکران مسلمانی، چون ملاصدرا در کنار دروس تخصصی دانشگاه کشاند.
اوایل دهه پنجاه هجری شمسی، کرباسچیان و روزبه دو موسس مدرسه علوی با کمک مالی یکی از تجار بازار عبدالکریم سروش را برای ادامه تحصیل به انگلستان فرستادند. سروش ابتدا به دانشگاه لندن رفت و در رشته شیمی تحلیلی تحصیل کرد و سپس برای تحصیل در رشته تاریخ و فلسفه علم رهسپار دانشگاه چلسی شد.
خود سروش انگیزه تحصل در رشته فلسفه علم را حل مساله «تعارض علم و دین» میداند. سروش در نخستین دوران فکری خود با مرتضی مطهری و مصباح یزدی روابط خوبی داشت و تحت تاثیر اندیشههای مرتضی مطهری به ملاصدرای شیرازی علاقهمند شده بود.
او که در ایران هم با مهدی بازرگان، مرتضی مطهری و علی شریعتی آشنا شده بود و کتاب نهاد ناآرام جهانش توسط آیتالله خمینی خوانده و پسندیده شده بود؛ سروش به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد. این دوره از حیات فکری و سیاسی عبدالکریم سروش یکی از پیچیده ترین دوران حیات فکری و سیاسی اوست.
او به همراه شش تن دیگر در دورانی که همه چیز به هم ریخته بود و دانشگاهها دستخوش انقلاب فرهنگی شده بودند، عضو ستاد پرحاشیه انقلاب فرهنگی شد. امروز بسیاری از اساتید اخراج شده در جریان انقلاب فرهنگی، عبدالکریم سروش را مسئول پاکسازی میدانند. سروش البته به این اتهامها پاسخ داده و گفته: ««آیا تاکنون روشن نشده است که انقلاب فرهنگی چیزی بود و ستاد انقلاب فرهنگی چیزی دیگر؟ و آیا هنوز معلوم نشده است که عبدالکریم سروش و حبیبی و باهنر و… در ستاد انقلاب فرهنگی نقش داشتهاند نه در انقلاب فرهنگی؟ و آیا هنوز جا نیفتاده است که انقلاب فرهنگی برای بستن دانشگاهها بود و ستاد انقلاب فرهنگی برای بازکردن آنها، به نحوی پیراستهتر و اسلامیتر؟»
نقطه گسست سروش از روحانیت در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۷ اتفاق افتاد؛ یعنی زمانی که نخستین مقاله از مجموعه مقالات «قبض و بسط تئوریک شریعت» در مجله کیهان فرهنگی آغاز شد. نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت نظریه جدید و نوآورانهای نبود؛ جان کلام نظریه این بود: «فهم شریعت مبتنی بر پیششرطهای خودکنش فهم و در داد و ستد با دیگر معارف بشری مانند انسان شناسی، تاریخ و... است. در واقع هر متنی در یک شرایط بینامتنی فهم میشود. بنابراین با تغییر و تحول معارف بشری -قبض و بسط آنها- فهم شریعت نیز دچار تغییر و قبض و بسط خواهد شد. بنابرین فهم ما از شریعت نسبی و تاریخی هستند و مبنای انسانی دارند.»
در حقیقت سروش، ایدههای هرمنوتیک فلسفی که بسیار پیشتر از او به زبانی دقیقتر مطرح شده بود را بر متون اسلامی پیاده میکند. مجموعه مقالات قبض و بسط اگر چه وجه نوآورانهای نداشتند، اما باعث برآشفتگی علما و بزرگان حوزه علمیه شدند. نخستین کسی که به نقد مقالات قبض و بسط پرداخت صادق آملی لاریجانی بود که پیش از آن در کتاب «علم چیست فلسفه چیست؟» با سروش همکاری کرده بود.
سالها بعد جدال سروش و روحانیون بالاتر گرفت و سروش در نامهای به مراجع از آنان خواسته بود که از قم به نجف مهاجرت کنند. او با زبانی تند نوشت: «حال که نه رای موافقت دارید نه یارای مخالفت، مصلحت در مهاجرت است.»
نزاع سروش و روحانیون در ۲۴ آذر ماه ۱۳۷۱ بار دیگر بالا گرفت. یعنی زمانی که سروش در یک سخنرانی به مناسبت بزرگداشت دکتر علی شریعتی، تحت عنوان «انتظارات دانشگاه از حوزه» به نقد فقه و فقها پرداخت.
سروش و کدیور دو تن از چهرهها و روشنفکران ایرانی بودند که بعد از دو جنگ اخیر مواضع متفاوتی نسبت به اپوزیسیون جمهوری اسلامی گرفتهاند
سروش در سالیان بعدتر نیز به نزاع با روحانیت ادامه داد. در سال ۱۳۷۸ مقاله «فقه در ترازو» را نوشت که نامهای به آیتالله منتظری بود که در آن از آیت الله منتظری خواسته بود که به اجتهاد در اصول به جای اجتهاد در فروع بپردازند و به جای تجدیدنظر طلبی در احکام فقهی در خود فقه تجدید نظر کنند؛ مقالهای که واکنش تند آیت الله یزدی را در پی داشت که سروش به آن با مقاله دیگری تحت عنوان «فقیه در ترازو» پاسخ داد و یزدی را فقیه حکومتی خواند.
اما نظریه بعدی او که بسیار جنجالی شد و سروش در دو مقاله آن را طرح و حتی درباب آن با آیت الله جعفر سبحانی به مناظره پرداخت، نظریهای در باب وحی بود. سروش قرآن را محصول شرایط خاص تاریخی میدانست و اعتقاد داشت شخص پیامبر اسلام حضرت محمد در شکل گیری آن نقش داشته است. سروش بعدها در نظریهای رادیکال تر قرآن را محصول رویاهای رسولانه و خوابهایی دانست که حضرت محمد میدیده است.
را و شهرت دکتر سروش از دهه شصت تا اوایل دهه هشتاد سیطره هژمونیک داشتند و باعث ایجاد جریانی تحت عنوان روشنفکری دینی شدند.
سروش در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، از تدریس در دانشگاه محروم شد و اواسط دهه هفتاد بعد از فشارهای شدید امنیتی، به آمریکا مهاجرت کرد و تا امروز هیچ سفری به ایران نداشته است.
محسن کدیور و نظریههای جنجالی او
محسن کدیور متولد سال ۱۳۳۸ در فسا است. او یکی از صاحب نظران در الهیات و اندیشه سیاسی شیعه است. دائرةالمعارف اندیشهٔ سیاسی اسلامی دانشگاه پرینستون از او بهعنوان یکی از متفکران مسلمان و متجدد ایرانی معاصر یاد کردهاست. کدیور برخلاف روحانیون سنتی نظریههای شاذی در حوزه سیاست، حجاب، ولایت فقیه و حقوق زنان دارد.
کدیور به گفته خودش در همان دهه شصت نظرش نسبت به انقلاب اسلامی تغییر کرد و از اسلام سیاسی و انقلابی فاصله گرفت تا به نظریههای جنجالی دهه هفتاد رسید. او نظریه ولایت فقیه را در تعارض با حقوق بشر و حقوق یکسان انسانها در تمام شئون میداند و اعتقاد دارد ولایت شرعی فقه در نهایت به مهجوریت مردم می انجامد و این مهجوریت هم به فقیه اجازه میدهد که خودش را ولی و صاحب اختیار مردم بداند. به عبارت دیگر «حکومت ولایی» فاقد دلیل موجّه دینی است.
در حوزه پوشش زنان، کدیور حجاب را نه یکی از مسلمات دینی که تابع شرایط مکان و زمان و عرف محلی و انتخاب آن را حق زنان میداند. در باب حقوق زنان هم کدیور برخلاف بسیاری از روحانیون سنتی اعتقاد دارد عالمان مسلمان به تأسی از ارسطو عدالت را به عدالت استحقاقی بر مبنای تساوی تناسبی تفسیر کردهاند و زنان را به دلیل استعداد ذاتی کمتر مستحق حقوق کمتری دانستهاند، و از مردسالاری به عنوان مقتضای عدالت و شریعت دفاع کردهاند. اما او معتقد است عقلانیت معاصر انسان را از آن حیث که انسان است صاحب حق شناخته، لذا از تساوی بنیادی و عدالت مساواتی دفاع میکند.
کدیور حتی احکامی مانند مهدور الدم بودن سب النبی را هم فاقد اعتبار شرعی و اجرای آن را مایه وهن اسلام میداند. او از دهه هفتاد به واسطه همین عقایدش تحت فشار قرار گرفت و از سوی انصار حزب الله به همراه عبدالکریم سروش مرتد شناخته شد. تا این که سرانجام در دهه هشتاد مجبور به ترک ایران شد.
چه چیزی تغییر کرده؟
سروش و کدیور دو تن از چهرهها و روشنفکران ایرانی بودند که بعد از دو جنگ اخیر مواضع متفاوتی نسبت به اپوزیسیون جمهوری اسلامی گرفتهاند.
محسن کدیور بعد از حملات اسرائیل در خرداد ۱۴۰۴ ضمن انتقاد از وضع حکمرانی کشور نوشت: «سالهاست که دشمنان این سرزمین در کمیناند. دشمنی قدرتهای سلطهگر و جنایات رژیم جعلی و خونریز اسرائیل، با توطئههای پیدرپی، همواره تهدیدی برای ملتهای مستقل بودهاند.»
او البته اضافه کرد که «آنچه بر این تهدید افزوده، ضعف مدیریت، استبداد، فساد و نفوذ در داخل است؛ که با تضعیف اعتماد عمومی، سرمایه اجتماعی این ملت را فرسوده است. با اینهمه، اکنون زمان بازنگری در این خطاها و کاستیها نیست؛ چرا که موجودیت ایران در معرض تهدیدی آشکار است.»
کدیور این مواضع را در جریان جنگ چهل روزه هم تکرار کرد و در گفتوگویی با خبرگزاری رسمی دولت یعنی ایرنا در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ گفت: ««هر بمبی که جان هموطنی را میگرفت، انگار زخمی به بدن خودم بود و وقتی موشکی به تاسیسات متجاوزان خصوصا اسرائیل اصابت میکرد بیاختیار شادمان میشدم.»
عبدالکریم سروش هم مواضع مشابهی درباره جنگ اتخاذ کرد و در جریان جنگ دوازده روزه نوشت: «شرم بر کسانی باد که این روزها به عنوان ایرانی از تجاوز و تهاجم به وطن ابراز خوشحالی و شادمانی میکنند. اشرار جنایتکار امروز کمر به حذف ایران بستهاند، اما میبینیم گروهی مزدورصفت که به ظاهر ایرانیاند، اما در باطن اسراییلیاند و بیگانهپرست شدهاند! دشمن بزرگ مردم ایران را تشویق میکنند. تجاوز، جنایت و نسلکشی اسرائیل در ایران را محکوم میکنیم. رئیسجمهور آمریکا ریاکارانه تزویر میکند و از قصابان غزه حمایت میکند.»
سروش در جریان جنگ چهل روزه یک قدم فراتر رفت و نوشت: «بر بازوان و دستهای نیروهای مسلح ایران بوسه میزند». او اضافه کرد که «جنگ را نه یک منازعه مرزی بلکه بخشی از یک پروژه ساختاریافته معرفی کرد که پشتصحنه این تجاوز کارخانههای اسلحهسازی سرمایهداری قرار دارند که جنگ را به سودآورترین کالای خود تبدیل کردهاند».
سروش با رد هرگونه تحلیل مبنی بر همسو بودن منافع خارجیها با منافع ملی، این استدلالها را «افسونهای شیطانی» خواند که برای سست کردن عزم ملی طراحی شدهاند.
این مواضع باعث شد که حاکمیت موضعش را نسبت به این دو متفکر منتقد قدیمی نرمتر کند و حالا سید عباس صالحی از مجوز بازگشت آنها حرف می زند!