۱۰ کارگردانی که کتاب نوشتند/ از گلستان تا گله، مسعود کیمیایی، مهرجویی، تقوایی و دیگر رفقا

در این روزها که به واسطه هفته کتاب حرف از ادبیات و داستان و نوشتن داغ است، کارنامه ادبی کارگردانانی را که تجربه داستان‌نویسی داشته‌اند مرور کرده‌ایم.

رابطه سینما و ادبیات تصویر جاده دوطرفه‌ای را تداعی می‌کند که حرکت در هر سوی آن، احتمالا، عزیمت به‌سوی دیگر را به‌دنبال دارد. فیلمسازی و نویسندگی، با وجود همه تفاوت‌ها، حداقل در یک نقطه ـ که همان ذات آفرینش‌گری باشد ـ به هم می‌رسند و در عالی‌ترین نمونه‌هایشان می‌توانند به دالان‌های تودرتوی ذهن ورود کنند یا تصویری ملموس از انسان و اجتماع به‌دست دهند. این ذات مشابه آفرینش منجر شده گاه آنها که نوشتن را پیشه خود ساخته‌اند، به سمت سینما کشیده شوند و گاه کسانی که دنیا را از دریچه دوربین می‌بینند، تاب ایستادگی در برابر وسوسه نوشتن را از کف بدهند. معمولا داستان‌نویسان در مقام فیلمنامه‌نویس پا به عرصه هنر هفتم گذاشته‌اند و نمونه‌های داستان‌نویسانی که برای پرده نقره‌ای قلم ‌زده‌اند زیادند اما کارگردانانی هم بوده‌اند که پیش از شهرت در دنیای سینما تجربه داستان‌نویسی داشته‌اند یا بعد از سال‌ها کار در عالم سینما، سراغ نوشتن داستان رفته‌اند. در این روزها که به واسطه هفته کتاب حرف از ادبیات و داستان و نوشتن داغ است، کارنامه ادبی کارگردانانی را که تجربه داستان‌نویسی داشته‌اند مرور کرده‌ایم.

شاپور قریب
شاپور قریب (1391ـ 1311) که نخستین فیلمش را در سال 1347به نام «دختر شاه پریون» ساخت، پیش از ورود به عالم سینما 2مجموعه داستان منتشر کرد. حسن میرعابدینی در کتاب «صد سال داستان‌نویسی» 2مجموعه «عصر پاییزی» (1339) و «گنبد حلبی» (1341) شاپور قریب را داستان‌هایی «فقرنگار» معرفی می‌کند. «عصر پاییزی» 6داستان است که زندگی بی‌حاصل و معاش سخت آدم‌ها را مورد‌توجه قرار می‌دهد. قریب در نوشتن این داستان‌ها به محیط پیرامون خود چشم داشته و سعی کرده در حد توانش تصویری رئالیستی از اجتماع ارائه دهد. چه در «عصر پاییزی» و چه در «گنبد حلبی»، نثر قریب پیچیده یا مطنطن نیست و زبان مردم کوچه و بازار در آنها به‌کار گرفته شده است. گاه حتی زبان داستان از ظرافت ادبی تهی می‌شود و به‌سوی گزارش می‌رود. با این‌حال، نمی توان منکر شد که برخی داستان‌های این دو مجموعه خواندنی و جذاب‌اند. «گنبد حلبی» شامل 5داستان است و در خود داستان گنبد حلبی، قریب «باطن ظلمانی» (تعبیری از میرعابدینی) آدمی به ظاهرپارسا و پرهیزکار را به تصویر می‌کشد. فقر با شکل‌های مختلفش در داستان‌های قریب طنین‌انداز است و دغدغه اصلی او را می‌نمایاند. او بعد از این 2مجموعه داستان به سراغ فیلمسازی رفت اما این 2 کتاب سال‌هاست که تجدید‌چاپ نشده‌اند.

مسعود کیمیایی
مسعود کیمیایی (1320) سال‌ها بعد از اینکه کار سینما را شروع کرد، سراغ داستان‌نویسی رفت. نخستین رمان کیمیایی «جسدهای شیشه‌ای» بود که در سال 1380منتشر شد. مطابق معمول همه کارهایی که از کیمیایی سر می‌زند، رمان‌نویسی او هم با استقبال طرفدارانش مواجه شد و دوستدارانش این رمان را چشمه دیگری از خلاقیت و استعداد کیمیایی درنظر گرفتند. «جسدهای شیشه‌ای» داستانی عاشقانه بر بستری از حوادث سیاسی است. شخصیت‌ها با آنها که سینمای کیمیایی را می‌شناسند غریبگی نمی‌کنند. حال و هوای داستان و نوع حرف زدن شخصیت‌ها نیز آشناست. در واقع این رمان فیلم عکاسی‌نشده‌ای است که کیمیایی ـ به جای جلوی دوربین‌ـ  روی کاغذ دکوپاژش کرده. بعد از این رمان، کیمیایی «حسد بر زندگی عین‌القضاه» را در سال 1384منتشر کرد که زندگی عین‌القضات همدانی، عارف نامی ایرانی، را دستمایه کار خود قرار داده است. سال 1394کیمیایی رمان 3جلدی «سرودهای مخالف ارکسترهای بزرگ ندارند» را منتشر کرد که اگر شک و شبهه‌ای هم بود که کیمیایی از سرتفنن می‌نویسد، این تردید را محو کرد. باز هم می‌توان فضای ذهنی کیمیایی را به‌راحتی در این اثر تشخیص داد. احتمالا در آینده باز هم از کیمیایی خواهیم خواند.

ایرج کریمی
ایرج کریمی (1394 ـ 1332) را یکی از معدود منتقدان اثرگذار تاریخ سینمای ایران می‌دانند. با اینکه او هم فیلم ساخت، هم ترجمه کرد، هم داستان و نمایشنامه نوشت، هم شعر گفت اما آنچه باعث اعتبار و ماندگاری نام و یاد کریمی شد، نقدهایش بود. نقدهای کریمی همچون یک داستان خواندنی و جذاب و سرشار از بینش و الهام بودند. در سال‌هایی که نقدنویسی سینمایی هنوز در این مملکت رونق داشت و هتاکی به فیلم‌ها و کارگردانان مساوی نقد فیلم نبود، مجله فیلم جایی بود که می‌شد نقدهای کریمی را پیدا کرد و خواند و لذت برد. با این حال، کریمی هم دو بار داستان‌نویسی را آزمود. یک‌بار در سال 1379با «هوسی به نام قطار» و کتاب دیگرش با نام «ملال جدول‌باز» که در سال 1398بعد از فوتش منتشر شد. شهرام اشرف ابیانه، منتقد، در نقدی بر این رمان نوشته: «در پس تصاویر داستان، شرحی است که به بیان نیامده و بیشتر دیدنی است تا آنکه ادبی باشد. نوعی ایهام هست که به صحنه‌های داستان حسی از بصری بودن می‌دهد. به این می‌ماند که در حال دیدن فیلمی آوانگارد و تجربی هستیم از تهران زمان بمباران هوایی و جنگ، با صدای راوی‌ای که از چیز به کل متفاوتی صحبت می‌کند. این چیز، نوعی دلزدگی است که آدم‌های داستان به زبان نمی‌آورند اما در رابطه میان شخصیت‌های قصه حس می‌شود. چیزی میان شخصیت‌های قصه فاصله انداخته.» افسوس که کریمی زود از این دنیای ملال‌انگیز خسته شد و رفت.

ابراهیم گلستان
گلستان (1301) داستان‌نویسی صاحب‌سبک است که تلقی خاصی از داستان دارد و برای نویسندگان دیگری که نثر و زبان و نگاه او را می‌ستایند، الگو و سرمشق بوده است. مجموعه داستان‌های «آذر،‌ماه آخر پاییز» (1327)، «شکار سایه» (1334)، «جوی و دیوار و تشنه» (1346) و «مد و مه» (1348) و دو داستان بلند «اسرار گنج دره جنی» (1353) و «خروس» (1374) هر کدام نیازمند بررسی و توجهی مجزا و مبسوط هستند که در اینجا قصد و فرصت پرداختن به همه آنها نیست اما تعدد داستان‌هایی که او نوشته خود نشان می‌دهد که داستان‌نویسی برای گلستان تا چه حد موضوعی جدی بوده است. گلستان، از یک سو، زبان می‌دانست و این فرصت را داشت تا آثار ادبی طراز اول جهان را بخواند و از سوی دیگر، به‌دلیل آشنایی‌اش با ادبیات کهن فارسی، زبانی غنی و پرمایه‌ای در نوشتن اختیار کرد. داستان‌های او همچون فیلم‌های مستند و بلندش مهر او را بر پیشانی دارند و از مهم‌ترین آثار ادبی تاریخ ادبیات ایران به شمار می‌روند.

ناصر تقوایی
به روایت حسن میرعابدینی در کتاب «صد سال داستان‌نویسی» ناصر تقوایی (1320) در اوایل دهه40 همراه نجف دریابندری داستان‌های جنوبی در مجله «آرش» چاپ می‌کرده است. در واقع تقوایی را باید از طلایه‌داران مکتب ادبیات جنوب دانست. میرعابدینی درباره داستان‌های تقوایی می‌نویسد: «ماجرای تمامی داستان‌های تقوایی حول محیط کارگری جنوب می‌گردد و او نخستین نویسنده ایرانی است که به‌صورت جدی به این محیط پرداخته است.» بعد و در اواسط دهه40، تقوایی با جمعی از نویسندگان جوان و پرشور جنوبی، در گاهنامه «ادبیات و هنر جنوب»، دید خود را به داستان‌نویسی قوام داد. تقوایی در سال1348«تابستان همان سال» را که شامل 8داستان پیوسته است منتشر کرد. سرمشق و الگوی تقوایی در داستان‌نویسی ارنست همینگوی و البته ابراهیم گلستان بود که خودش تا حدودی تحت‌تأثیر همینگوی قرار داشت. عباس بهارلو در مقاله «سینما و هنرهای دیگر؛ از آغاز تا امروز» (هفدهمین کتاب سال سینمای ایران مجله فیلم، 1386) درباره این مجموعه داستان می‌نویسد: «داستان‌های پیوسته تابستان همان سال که به تعبیری جزو نخستین داستان‌های «کارگری ـ صنعتی» ادبیات ایران محسوب می‌شود، وصف زندگی آدم‌های سرگردان و بی‌پناهی است در روزهای گرم و بیچارگی ایام بی‌کاری و عشق‌ورزی و حماقت و کله‌شقی؛ مثل همان تصویرهایی که همینگوی در «خورشید همچنان می‌دمد» از فساد و قهر و وحشت و سرگشتگی نسل جوان بعد از جنگ ارائه داده است؛ بدون آنکه معترض موجبات اجتماعی بیچارگی و بی‌عاری آنها شود؛‌ عنصری که سخت در تقوایی رسوب کرد و در فیلم‌هایش از «آرامش در حضور دیگران» تا «ناخدا خورشید» هم نمود نظرگیری دارد.» «تابستان همان سال» مدت‌هاست که در بازار نیست و باید به سختی در دست‌دومی‌ها پیدایش کرد یا در اینترنت به نسخه پی‌دی‌اف آن بسنده کرد. البته طبق اطلاعات سایت کتابخانه ملی، این کتاب امسال از سوی نشر نریمان فیپا گرفته و شاید به‌زودی منتشر شود؛ البته اگر قرار بر جرح‌ و تعدیل باشد، مسلم است که تقوایی به انتشارش رضایت نمی‌دهد.
 

نادر ابراهیمی
نادر ابراهیمی (1387ـ1315) نویسنده‌ای بود، به قول خودش، ابوالمشاغل یا ابن‌مشغله؛ هم نمایشنامه نوشت، هم فیلمنامه، هم نقد، هم تحلیل، هم داستان کودکانه و هم داستان و رمان برای بزرگسالان. بسیار می‌نوشت و نوشتن حرفه‌اش بود. شعر هم گفت و ترجمه هم کرد. فیلم و سریال هم ساخت. معروف‌ترین کتاب ابراهیمی رمان 7جلدی «آتش بدون دود» است که خودش سریالی 32قسمتی از آن در پیش از انقلاب ساخت. ابراهیمی دو بار در سینما بخت خود را آزمود؛ اول بار با «صدای صحرا» (1354) و بار دوم با «روزی که هوا ایستاد» (1376). در سال‌های اخیر، به واسطه مطرح شدن نام برخی کتاب‌های ابراهیمی در برنامه‌های صداوسیما، او مورد توجه عده‌ای از کتابخوانان قرار گرفته و بعضی کتاب‌هایش بارها تجدید چاپ شده است.

فریدون گله
خیلی‌ها که فریدون گله (1384 ـ 1319) را با فیلم‌هایی نظیر «دشنه» (۱۳۵۱)، «زیر پوست شب» (۱۳۵۳)، «مهرگیاه» (۱۳۵۴) و «کندو» (۱۳۵۴) می‌شناسند، خبر ندارند که گله پیش از ساخت نخستین فیلمش داستانی به نام «چشم‌کاغذی‌ها» نوشته است؛ داستانی درباره عشق و نفرت، وصال و فراق، تردید و اطمینان که شخصیت‌های اصلی‌اش دختر و پسری به نام‌‎های «نی‌نی» و «مهر» و زن و مرد سردوگرم‌چشیده‌ای به نام‌های «بانو» و «سروش» هستند. نی‌نی با وجود عشقی که به مهر دارد، اما از رفتارها و غیبت‌های گاه‌و‌بی‌گاه مهر ـ که نمی‌تواند از قمار دست بکشد ـ خسته شده و قصد ترک او را دارد، اما این رفتن برای او به این راحتی‌ها نیست. در این میان، سروش و بانو هر کدام نظر متفاوتی درباره تصمیم نی‌نی دارند. داستان حال و هوایی غمگسارانه دارد و گله در انتقال این حال و هوا به خواننده موفق است. شروع داستان برای فهم فضای داستان مناسب است: «صبح، باران همه‌جا را خیس کرده بود. 2 ردیف درخت در 2طرف جاده دنبال هم صف کشیده بودند و تا آخرین نقطه دید که انتهای یک سربالایی بود به چشم می‌خوردند. برگ‌های زرد و سرخ پاییزی اینجا و آنجا پراکنده بودند و به زیبایی افسرده صبح می‌افزودند. آسمان پوشیده از ابرهای خاکستری تیره و روشن بود و به‌نظر می‌آمد که از میان آنان نسیمی شرق را به‌سوی غرب می‌پیماید. بانو بند روب‌دوشامبرش را روی شکمش گره زد و درحالی‌که با یک دست موی طرفین صورتش را به پشت گوش‌هایش می‌فرستاد یک‌وری بدن نسبتا سنگینش را از میان در اتاق‌خواب بیرون کشید و در را پشت سرش بست...  .» این داستان که احتمالا در سال1346 منتشر شده، به رغم افزایش محبوبیت گله در سال‌های بعد از انقلاب، هرگز به چاپ دوم نرسیده است و تجدید‌چاپ آن می‌تواند ور داستان‌نویس گله را به علاقه‌مندانش بشناساند.

امیر نادری
داستان «ساز دهنی» نوشته امیر نادری (1324) که اول بار در شماره‌های دوم و سوم «آیندگان ادبی» در خرداد 1357منتشر شد، داستان پسر لاغر و زردنبویی با چشم‌های درشت و موهای وزکرده به نام عبدل است که به بیماری اسهال دچار شده اما از خوردن دوا سر باز می‌زند. پدرش به عبدل وعده می‌دهد که اگر دوا بخورد و بازی درنیاورد، به او یک‌ساز دهنی می‌دهد و عبدل قبول می‌کند و صاحب‌ساز می‌شود. عبدل از قبل‌ساز توجه هم‌سن‌وسالانش را به‌دست می‌آورد و پسربچه‌ای به نام امیرو که بسیار به‌ساز علاقه‌مند شده اما پولی ندارد که در ازای ‌ساز زدن به عبدول بدهد، حاضر می‌شود به عبدول کولی دهد. نادری در دهه50، 2داستان «تجربه» (مجله رودکی، بهمن و اسفند 1355) و «این طوری مرد شدم» (روزنامه آیندگان، دی 1357) را نیز نوشت و بعدا این داستان‌ها در قالب کتاب «ساز دهنی و چند قصه دیگر» (انتشارات آوانوشت، 1384) منتشر شدند. محمد بهارلو، منتقد ادبی، درباره این داستان‌ها چنین نوشته است: «به گمان من داستان‌های او در بهترین حالت طرح‌ها و یادداشت‌های به سرعت نوشته‌شده‌ای برای فیلم هستند؛ نقطه شروعی برای اینکه تصورات و عواطف او ثبت شوند تا بعد به تصویر درآیند».

داریوش مهرجویی
برای مهرجویی (1318) هم رمان‌نویسی سال‌ها بعد از ورودش به سینما آغاز می‌شود. سال 1388نخستین رمان مهرجویی با عنوان «به‌خاطر یک فیلم بلند لعنتی» منتشر شد. داستانی درباره عشق و سینما. مگر مهرجویی در فیلم‌هایش مثل «هامون» (1368) یا «لیلا» (1375) از عشق، از شوریدگی، از دلباختگی، از فنا شدن در راه عشق، از ایثار عاشقانه نگفته؟ یا در «میکس» (1378) سینما را موضوع فیلمش نکرده؟ در «خرابات مغان» (1391) مهرجویی می‌کوشد داستانی فلسفی را روایت کند و عشق و ایمان و تفاوت و مدارا را با هم گره می‌زند تا به داستانش شکل دهد. «سفر به سرزمین فرشتگان» (1395) داستان زوجی به نام‌های کسری و سیماست که با دریافت ای‌میلی متوجه می‌شوند برنده یک جایزه 8میلیون دلاری شده‌اند. دریافت این جایزه منوط به حضور آنها در لس‌آنجلس آمریکاست که به شهر فرشتگان معروف است. به همین‌خاطر آنها همه زندگی خود را می‌فروشند و راهی آمریکا می‌شوند. کتاب «دو خاطره: سفرنامه پاریس، عوج کلاب» (1395) با اینکه بر پیشانی‌اش عنوان «خاطره» حک شده، اما روایتی رمان‌گونه دارد و وقایع این دو سفرنامه از خیال مهرجویی یا تجارب واقعی او نشأت گرفته است. قهرمان دو  رمان دیگر مهرجویی، «آن رسید لعنتی» (1396) و «برزخ‌ژوری» (1397)، یک کارگردان است و از این بابت شاید حتی بتوان در این دو کتاب مشابهت‌هایی میان شخصیت‌های اصلی و خود مهرجویی پیدا کرد. در «برزخ‌ژوری»، یک کارگردان مطرح ایرانی به‌عنوان یکی از اعضای هیأت ژوری یک جشنواره بین‌المللی باید عازم ایتالیا شود، اما دکترش به او خبر می‌دهد که تومور مغزی او در حال رشد است و باید هرچه زودتر عمل شود. این مسئله کارگردان داستان را با پرسش‌هایی هستی‌شناختی در آستانه این رویداد هنری مواجه می‌کند. مهرجویی ترجمه‌هایی هم دارد که در بازار کتاب پرفروش هستند.

ایرج طهماسب
ایرج طهماسب (1338) تا بوده و هست و خواهد بود، «آقای مجری» است. هر وقت اسمش را بشنویم یا تصویرش را ببینیم، یاد این می‌افتیم که او به همراه یار غار و رفیق گرمابه و گلستانش، حمید جبلی، خالق تعدادی از دوست‌داشتنی‌ترین و بامزه‌ترین عروسک‌های تلویزیون و سینما بوده و نسلی از آدم‌ها را با داستان‌ها و قصه‌ها و شیطنت‌های این عروسک‌ها سرگرم کرده است. طهماسب که 6تجربه کارگردانی در سینما دارد و معروف‌ترین‌شان «کلاه قرمزی و پسرخاله» (1373) است، یک‌بار طبع خود را در قصه‌نویسی آزمود که حاصلش شد کتابی به نام «سه قصه» (1395). کتابی کم‌حجم که سر و صدایی نکرد و کسی غبطه نخورد که چرا طهماسب این‌همه سال ننوشته است. پوریا عالمی مقدمه کوتاهی برای این کتاب نوشته که در بخش پایانی آن آورده است: «سه قصه» ایرج طهماسب نمونه‌ای است از دست برداشتن نویسنده از به رخ کشیدن متن و روایت و برگزیدن شیوه‌ای در ظاهر ساده برای تعریف قصه‌هایی مهیب و عجیب که به درد خواب کردن خواننده نمی‌خورد و چشم او را باز می‌کند. داستان‌های این کتاب به‌ترتیب عبارتند از: «بالشی پُر از پرِ سفید»، «خروس سفید»(فصل اول، فصل دوم، فصل سوم)، «ماه بر پیشانی» و «سرگذشت فنچ ها».

 

منبع: همشهری
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید