روایت شیخ طوسی از حیات مادر بزرگوار امام زمان(عج)

مادر امام زمان(عج) چگونه با یک خواب از روم به عراق آمد؟


1 اردیبهشت 1398 - 09:08
filemanager/6/ejtemaee/download
نرجس خاتون مادر امام عصر (عج) یکى از شاهزادگان رومی بود که از نسل حواریون عیسى بن مریم(ع) هم بوده است.

به گزارش خبر فوری، در مورد حیات حضرت نرجس خاتون(مادر امام زمان(عج)) روایات بسیاری نقل شده و داستانهای بسیاری نگاشته شده است. با این حال، علامه مجلسی (ره) به نقل از شیخ طوسی(ره) چگونگی ازدواج امام حسن عسکری(ع) با نرجس خاتون رومی را اینگونه روایت می‌کند.

در غیبت شیخ طوسی از بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزندان ابو ایوب انصاری و از شیعیان امام علی النقی(ع) و حسن عسگری(ع) و همسایه آن حضرت بود ،روایت شده است که گفت: روزی غلام امام علی النقی(ع) نزد من آمد و مرا احضار کرد. چون خدمت حضرت رسیدم فرمود: ای بشر، تو از اولاد انصار ما هستی و دوستی شما نسبت به ما پیوسته برقرار است. می‌خواهم تو را فضیلتی دهم که در مقام دوستی با ما و این رازی که با تو در میان می‌گذارم بر سایر شیعیان پیش گیری.

سپس حضرت نامه پاکیزه ای به خط و زبان رومی مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارکی مهر نمود و کیسه زری که ۲۰۰ اشرفی در آن بود بیرون آورد و گفت: "این را به بغداد برده و صبح فلان روز بر سر پل فرات حضور یاب. چون کشتی حامل اسیران نزدیک شد و اسیران را دیدی، متوجه می‌شوی که بیشتر مشتریان فرستادگان اشراف بنی عباس هستند. در این موقع مواظب شخصی به نام عمر بن زید که برده فروش است باش. چراکه نزد او زن اسیری است که با وسواسی مخصوص لباس حریر پوشانده شده و خود را از معرض فروش مشتریان حفظ می‌کند.

در این بخش، صدای ناله او را به زبان رومی از پس پرده رقیقی می‌شنوی که بر اسارت و احترام خود می‌نالد. در آن زمان، یکی از مشتریان به عمر خواهد گفت: عفت این اسیر مرا جلب نموده، او را ۳۰۰ دینار به من بفروش. کنیزک به زبان عربی می‌گوید: اگر تو حضرت سلیمان و دارای حشمت او باشی من به تو میل ندارم. بیهوده مال خود را تلف نکن. سپس برده فروش می‌گوید: پس چاره چیست؟ من ناگزیرم تو را بفروشم. کنیزک می‌گوید: چرا شتاب می‌کنیم؟ بگذار خریداری پیدا شود که قلب من با او آرام گیرد.

در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامه‌ لطیفی هستم که یکی از اشراف به خط و زبان رومی نوشته و کرم و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را به کنیزک نشان بده تا درباره نویسنده آن بیندیشد.

بشر بن سلیمان می‌گوید آنچه امام علی النقی(ع) فرمود انجام دادم. چون نگاه کنیزک به نام افتاد سخت بگریست سپس رو به  عمر بن زید کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگند یاد نمود که اگر از فروش او امتناع کند خود را هلاک خواهد کرد.

من(بشر) در تعیین قیمت با فروشنده گفتگوی بسیار کردم تا به همان مبلغ که امام به من داده بود راضی شد. من هم پول را تسلیم نموده و با کنیزک به محلی در بغداد آمدم.

بر آن حال، با بیقراری زیاد نامه امام را از جیب بیرون آورد و می‌بوسید و روی دیدگان و مژگان خود می‌نهاد. من گفتم: نامه‌ای را می‌بوسی که نویسنده آن را نمی‌شناسی؟ گفت: ای درمانده‌ کم معرفت، من ملیکه(ملیکا) دختر پسر قیصر روم هستم. مادرم از فرزندان حواریین است و به شمعون وصی حضرت عیسی نسبت می‌رساند. بگذار داستان عجیب خود را برایت نقل کنم.

سپس فرمود: جد من می‌خواست من را که سیزده سال بیشتر نداشتم برای پسر برادرش تزویج کند. ۳۰۰ نفر از راهبان از دودمان حضرت عیسی و ۷۰۰ نفر از اعیان و ۴۰۰۰ نفر از امرا و بزرگان مملکت را جمع نمود. آن گاه تختی آراسته با انواع جواهرات را نصب کرد. چون پسر برادرش را روی آن نشاند و صلیب‌ها را بیرون آورد و اسفار انجیل‌ها را گشود، ناگهان پایه‌های تخت شکست و پسرعمویم با حالت بیهوشی از بالای تخت افتاده و صورت اسقف‌ها حیران شد. سپس روی به جدم کردند و گفتند: پادشاها! ما را از مشاهده این اوضاع منحوس که نشانه زوال دین مسیح است معاف بدار. باید این اوضاع را به فال بد گرفت.

با این حال، قیصر  به اسقف‌ها دستور داد تا پایه‌های تخت را استوار کنند و صلیب‌ها را دوباره برافرازند و گفت: پسر برادرم را بیاورید تا تا هرطور که هست این دختر را به وی تزویج کنم که با این وصلت نحوست آن برطرف گردد.

چون دستور عملی شد مردم از شدت ترس پراکنده گشتند و تزویج به هم خورد و  شاه با حالت اندوه به حرمسرا رفت.

شب هنگام در خواب دیدم که حضرت عیسی(ع) و گروهی از حواریون در قصر جدم اجتماع کردند و روی تختی که نور از آن می‌درخشید قرار دارند. چیزی نگذشت که محمد(ص) (پیغمبر خاتم) و داماد و جانشین او و جمعی از فرزندان وی وارد قصر شدند. حضرت محمد(ص) به حضرت عیسی(ع) فرمود: یا روح الله! من به خواستگاری دختر وصی شما برای فرزندم آمده ام و در این هنگام اشاره به امام حسن عسکری(ع) نمود. حضرت عیسی(ع) نگاهی به شمعون(وصیش  و جد من)  کرده و گفت: شرافت به سوی تو روی آورده، با این وصلت موافقت کن. شمعون پذیرفت. سپس محمد(ص) بالای منبر رفت و مرا برای فرزندش تزویج کرد.

چون از خواب بلند شدم از بیم جان خواب خود را برای پدر و جدم نقل نکرده و همواره آن را پوشیده می داشتم. بعد از آن شب چنان قلبم از محبت موج می‌زد که از خوردن و آشامیدن بازماندم و کم کم لاغر و رنجور و بیمار شدم. جدم تمام پزشکان را احضار کرد و از مداوای من مایوس شدند. پدرم آمد و گفت: ای نوردیده! هر خواهشی که داری بگو تا در آن بکوشم. گفتم: پدر جان! اگر در به روی اسیران مسلمین بگشایی و آنها را از زندان برهانی امید است که شفا یابم. پدرم پذیرفت و من نیز به ظاهر اظهار بهبودی کردم . پدرم از این واقعه خشنود گردید و سعی در رعایت حال اسیران کرد.

چون چند شب از آن ماجرا گذشت، مجدداً خواب دیدم که حضرت فاطمه(س) با حضرت مریم(س) و حوریان بهشتی به عیادت من آمده‌اند. حضرت مریم رو به من کرد و گفت: این بانو(حضرت زهرا) مادر شوهر تو می‌شود. من دامن مبارک او را گرفتم و از نیامدن امام حسن عسکری(ع) شکایت کردم. حضرت زهرا(س) فرمود: "او به عیادت تو نخواهد آمد. اگر می‌خواهی حضرت عیسی(ع) و مریم از تو خشنود باشند و میل داری فرزندم به دیدنت بیاید به یگانگی خداوند و اینکه محمد(ص) خاتم پیامبران است گواهی بده . من گواهی دادم و فاطمه(س) مرا در آغوش گرفت و بدین گونه حالم بهبود یافت. سپس فرمود اکنون منتظر فرزندم عسکری(ع) باش که او را نزد تو خواهم فرستاد. چون از خواب برخاستم شوق زیادی برای ملاقات حضرت حس کردم.

شب بعد امام(ع) را در خواب دیدم و از گذشته شکوه می‌نمودم. فرمود: اکنون که اسلام آورده ای هر شب به دیدنت می‌آیم تا موقعی که شرایط فراهم گردد و به وصال هم نائل آییم. از آن شب تاکنون شبی نیست که وجودش را به خواب نبینم.

ابن سلیمان می‌گوید که از بانو پرسیدم: چطور شد که به میان اسیران افتادی؟ گفت: در یکی از شبها در عالم خواب امام حسن عسکری(ع) فرمود: فلان روز جدت لشکری به جنگ مسلمانان می‌فرستد. تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتکاران به همراه عده‌ای از کنیزان به آنها ملحق شو. سپس پیش قراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و کار من بدینگونه انجام پذیرفت . ولی تاکنون به کسی نگفتم نوه پادشاه روم هستم.

پس از این ماجرا نیز داستان دلکش و جالبی از ملاقات حضرت عسکری و امام علی النقی(علیهما السلام) با ملیکا نقل است. پس از تمام این داستانها سرانجام ملیکا یا نرجس خاتون به تزویج حضرت امام حسن عسکری(ع) در آمده و منجی بشریت را به دنیا می‌آورد.

نرجس خاتون مادر امام عصر (عج) یکى از شاهزادگان رومی بود که از نسل حواریون عیسى بن مریم(ع) هم بوده است.

پایگاه خبری خبر فوری (khabarfoori.com)

filemanager/6/ejtemaee/download
1 اردیبهشت 1398 - 09:08

به گزارش خبر فوری، در مورد حیات حضرت نرجس خاتون(مادر امام زمان(عج)) روایات بسیاری نقل شده و داستانهای بسیاری نگاشته شده است. با این حال، علامه مجلسی (ره) به نقل از شیخ طوسی(ره) چگونگی ازدواج امام حسن عسکری(ع) با نرجس خاتون رومی را اینگونه روایت می‌کند.

در غیبت شیخ طوسی از بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزندان ابو ایوب انصاری و از شیعیان امام علی النقی(ع) و حسن عسگری(ع) و همسایه آن حضرت بود ،روایت شده است که گفت: روزی غلام امام علی النقی(ع) نزد من آمد و مرا احضار کرد. چون خدمت حضرت رسیدم فرمود: ای بشر، تو از اولاد انصار ما هستی و دوستی شما نسبت به ما پیوسته برقرار است. می‌خواهم تو را فضیلتی دهم که در مقام دوستی با ما و این رازی که با تو در میان می‌گذارم بر سایر شیعیان پیش گیری.

سپس حضرت نامه پاکیزه ای به خط و زبان رومی مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارکی مهر نمود و کیسه زری که ۲۰۰ اشرفی در آن بود بیرون آورد و گفت: "این را به بغداد برده و صبح فلان روز بر سر پل فرات حضور یاب. چون کشتی حامل اسیران نزدیک شد و اسیران را دیدی، متوجه می‌شوی که بیشتر مشتریان فرستادگان اشراف بنی عباس هستند. در این موقع مواظب شخصی به نام عمر بن زید که برده فروش است باش. چراکه نزد او زن اسیری است که با وسواسی مخصوص لباس حریر پوشانده شده و خود را از معرض فروش مشتریان حفظ می‌کند.

در این بخش، صدای ناله او را به زبان رومی از پس پرده رقیقی می‌شنوی که بر اسارت و احترام خود می‌نالد. در آن زمان، یکی از مشتریان به عمر خواهد گفت: عفت این اسیر مرا جلب نموده، او را ۳۰۰ دینار به من بفروش. کنیزک به زبان عربی می‌گوید: اگر تو حضرت سلیمان و دارای حشمت او باشی من به تو میل ندارم. بیهوده مال خود را تلف نکن. سپس برده فروش می‌گوید: پس چاره چیست؟ من ناگزیرم تو را بفروشم. کنیزک می‌گوید: چرا شتاب می‌کنیم؟ بگذار خریداری پیدا شود که قلب من با او آرام گیرد.

در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامه‌ لطیفی هستم که یکی از اشراف به خط و زبان رومی نوشته و کرم و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را به کنیزک نشان بده تا درباره نویسنده آن بیندیشد.

بشر بن سلیمان می‌گوید آنچه امام علی النقی(ع) فرمود انجام دادم. چون نگاه کنیزک به نام افتاد سخت بگریست سپس رو به  عمر بن زید کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگند یاد نمود که اگر از فروش او امتناع کند خود را هلاک خواهد کرد.

من(بشر) در تعیین قیمت با فروشنده گفتگوی بسیار کردم تا به همان مبلغ که امام به من داده بود راضی شد. من هم پول را تسلیم نموده و با کنیزک به محلی در بغداد آمدم.

بر آن حال، با بیقراری زیاد نامه امام را از جیب بیرون آورد و می‌بوسید و روی دیدگان و مژگان خود می‌نهاد. من گفتم: نامه‌ای را می‌بوسی که نویسنده آن را نمی‌شناسی؟ گفت: ای درمانده‌ کم معرفت، من ملیکه(ملیکا) دختر پسر قیصر روم هستم. مادرم از فرزندان حواریین است و به شمعون وصی حضرت عیسی نسبت می‌رساند. بگذار داستان عجیب خود را برایت نقل کنم.

سپس فرمود: جد من می‌خواست من را که سیزده سال بیشتر نداشتم برای پسر برادرش تزویج کند. ۳۰۰ نفر از راهبان از دودمان حضرت عیسی و ۷۰۰ نفر از اعیان و ۴۰۰۰ نفر از امرا و بزرگان مملکت را جمع نمود. آن گاه تختی آراسته با انواع جواهرات را نصب کرد. چون پسر برادرش را روی آن نشاند و صلیب‌ها را بیرون آورد و اسفار انجیل‌ها را گشود، ناگهان پایه‌های تخت شکست و پسرعمویم با حالت بیهوشی از بالای تخت افتاده و صورت اسقف‌ها حیران شد. سپس روی به جدم کردند و گفتند: پادشاها! ما را از مشاهده این اوضاع منحوس که نشانه زوال دین مسیح است معاف بدار. باید این اوضاع را به فال بد گرفت.

با این حال، قیصر  به اسقف‌ها دستور داد تا پایه‌های تخت را استوار کنند و صلیب‌ها را دوباره برافرازند و گفت: پسر برادرم را بیاورید تا تا هرطور که هست این دختر را به وی تزویج کنم که با این وصلت نحوست آن برطرف گردد.

چون دستور عملی شد مردم از شدت ترس پراکنده گشتند و تزویج به هم خورد و  شاه با حالت اندوه به حرمسرا رفت.

شب هنگام در خواب دیدم که حضرت عیسی(ع) و گروهی از حواریون در قصر جدم اجتماع کردند و روی تختی که نور از آن می‌درخشید قرار دارند. چیزی نگذشت که محمد(ص) (پیغمبر خاتم) و داماد و جانشین او و جمعی از فرزندان وی وارد قصر شدند. حضرت محمد(ص) به حضرت عیسی(ع) فرمود: یا روح الله! من به خواستگاری دختر وصی شما برای فرزندم آمده ام و در این هنگام اشاره به امام حسن عسکری(ع) نمود. حضرت عیسی(ع) نگاهی به شمعون(وصیش  و جد من)  کرده و گفت: شرافت به سوی تو روی آورده، با این وصلت موافقت کن. شمعون پذیرفت. سپس محمد(ص) بالای منبر رفت و مرا برای فرزندش تزویج کرد.

چون از خواب بلند شدم از بیم جان خواب خود را برای پدر و جدم نقل نکرده و همواره آن را پوشیده می داشتم. بعد از آن شب چنان قلبم از محبت موج می‌زد که از خوردن و آشامیدن بازماندم و کم کم لاغر و رنجور و بیمار شدم. جدم تمام پزشکان را احضار کرد و از مداوای من مایوس شدند. پدرم آمد و گفت: ای نوردیده! هر خواهشی که داری بگو تا در آن بکوشم. گفتم: پدر جان! اگر در به روی اسیران مسلمین بگشایی و آنها را از زندان برهانی امید است که شفا یابم. پدرم پذیرفت و من نیز به ظاهر اظهار بهبودی کردم . پدرم از این واقعه خشنود گردید و سعی در رعایت حال اسیران کرد.

چون چند شب از آن ماجرا گذشت، مجدداً خواب دیدم که حضرت فاطمه(س) با حضرت مریم(س) و حوریان بهشتی به عیادت من آمده‌اند. حضرت مریم رو به من کرد و گفت: این بانو(حضرت زهرا) مادر شوهر تو می‌شود. من دامن مبارک او را گرفتم و از نیامدن امام حسن عسکری(ع) شکایت کردم. حضرت زهرا(س) فرمود: "او به عیادت تو نخواهد آمد. اگر می‌خواهی حضرت عیسی(ع) و مریم از تو خشنود باشند و میل داری فرزندم به دیدنت بیاید به یگانگی خداوند و اینکه محمد(ص) خاتم پیامبران است گواهی بده . من گواهی دادم و فاطمه(س) مرا در آغوش گرفت و بدین گونه حالم بهبود یافت. سپس فرمود اکنون منتظر فرزندم عسکری(ع) باش که او را نزد تو خواهم فرستاد. چون از خواب برخاستم شوق زیادی برای ملاقات حضرت حس کردم.

شب بعد امام(ع) را در خواب دیدم و از گذشته شکوه می‌نمودم. فرمود: اکنون که اسلام آورده ای هر شب به دیدنت می‌آیم تا موقعی که شرایط فراهم گردد و به وصال هم نائل آییم. از آن شب تاکنون شبی نیست که وجودش را به خواب نبینم.

ابن سلیمان می‌گوید که از بانو پرسیدم: چطور شد که به میان اسیران افتادی؟ گفت: در یکی از شبها در عالم خواب امام حسن عسکری(ع) فرمود: فلان روز جدت لشکری به جنگ مسلمانان می‌فرستد. تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتکاران به همراه عده‌ای از کنیزان به آنها ملحق شو. سپس پیش قراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و کار من بدینگونه انجام پذیرفت . ولی تاکنون به کسی نگفتم نوه پادشاه روم هستم.

پس از این ماجرا نیز داستان دلکش و جالبی از ملاقات حضرت عسکری و امام علی النقی(علیهما السلام) با ملیکا نقل است. پس از تمام این داستانها سرانجام ملیکا یا نرجس خاتون به تزویج حضرت امام حسن عسکری(ع) در آمده و منجی بشریت را به دنیا می‌آورد.

آدرس خبرفوری در پیام‌رسان گپgap.im/akhbarefori


38

نظرات 9
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.
رضا 0 0 پاسخ 1398/2/2 -17:03

خیلی عالی

نگین 0 0 پاسخ 1398/2/2 -00:02

همین اندازه قصه پردازی کافیست

نگین 0 1 پاسخ 1398/2/2 -00:00

عجب قصه پردازی بود به اسارت گرفتند در مراسم برده داری به فروش می گذاشتند و بهترینش را سوا میکردند حکایت حضرت یونس است چندین روز در شکم ماهی بود درسته برو تو گلو هیچ طوری نمی شود و بیرون می اید صحیح و سالم یک کم عقلو منطق خرد خوب چیزیست در قرن 21یک کم تفکر کنید و حلاجی خوب است

هردوت 2 0 پاسخ 1398/2/1 -16:21

بسيار عالي بود وقتي خدا بخواهد چيز غير ممكني وجود ندارد بعضي وقتها خدا نميخواهند بنده ميخواهد،،،،،، مثل حكومت جمهوري اسلامي

مریم 3 1 پاسخ 1398/2/1 -15:05

سلام.خیلی زیبا بود.

غلامعلی عکاشه 5 1 پاسخ 1398/2/1 -10:24

بسیار عالی بود لذت بردم

رضا 5 1 پاسخ 1398/2/1 -10:08

سلام. خیلی زیبا بود

بی نام 1 2 پاسخ 1398/2/1 -10:06

همش خواب بود که

ح م 2 1 پاسخ 1398/2/1 -10:04

چرا روایت رو کامل نزاشتی متن روایت در کانال https://t.me/nashr110

نگین 1398/2/2 -00:02

همین اندازه قصه پردازی کافیست

خبر فوری در شبکه های اجتماعی
khabarfoori in social networks
;
پیشنهاد ما
پرفسور کردوانی: سیل از مدیریت سد می‌آید نه از خود سد/ تصور نکنیم که این بارندگی‌ها، تابستان بدون خشکسالی در پی دارد
باید از مردم عذرخواهی کنیم / از روزی که دنبال ژن برتر رفتیم، اصلاح‌طلبی هویت خود را از دست داد/  در خبرگان به کسانی رای دادم که دیناری قبولشان نداشتم/ شما که می‌گویید "رضاشاه روحت شاد"، از او چه سراغ دارید؟ چهار تا سد؟
احتمال کودتای آمریکا دانشجویان را به تسخیر سفارت وادار کرد/ دانشجویان براساس درک واقعیت‌ها اقدام کردند/ سازمان‌های بین المللی اذعان دارند که ایران به مذاکره پایبند بوده است
تمام حواشی تماس‌های تلفنی ترامپ؛ از قطع کردن بدون خداحافظی تا شایعه شنود روسها / روش ترامپ در گفتگوی تلفنی چیست و چرا اصرار دارد ایرانی‌ها با او تماس بگیرند؟
رفع حصر شروع شده اما تدریجی است/ تُن صدای رئیس‌جمهور و بردارش شباهتی ندارد/ رئیسی با روحانی، مثل ناطق با خاتمی رفتار کند
آماده ام با ترامپ در مقابل دوربین های تلویزیونی مذاکره کنم
تمام هم و غم آمریکا این است که با ایران به یک تفاهم یا توافقی برسد/عربستان در زمان اوباما هم خواهان جنگ با ایران بود/ امکان بستن تنگه هرمز در شرایط صلح وجود ندارد